تبليغاتX
دخت فرزانه ایران

...تو که گفتی شکسته دل من.... مگه جام بلور دل تو ....به امیدی نشسته دل من ....مگه سنگ صبوره دل تو  ....دل در این دور و زمونه به خدا شده بهونه  ....هر چی شد در این میونه می گی تقصیر دله ... کار دل چه مشکله ...يه روزی غرق به خونه ... یا می گن دشت جنونه ...دل چیه خودش بدونه ...می گی تقصیر دله  کار دل چه مشکله ....

دل کدومه .... مشکل کدومه ....پیش من افسانه کم گو ....از دل دیوانه کم گو ....کی صدای دل شنیده به خدا کسی ندیده ... که تو آسمون دلی پر بزنه ... شب و روز خونه یار سر بزنه .. کی دیده پنجه غم سر برسه ...  بر در خونه دل در بزنه  ....دروغه لیلی و مجنون ... قصه شاه پریون... دیگه از وامق و عذرا چی بگم...  نکنین باور قصه غم ....

          

                                   

 

داستان وامق و عذرا از جمله داستان هاي قديمي است كه قصه عشق هايي آتشين را به تصوير مي كشد ،  عشق هايي مانند عشق ليلي و مجنون ،  شيرين و فرهاد ،   ويس و رامين و بيژن و منيژه كه بيشتر از آنكه ذكر آن مجالي براي بازگو كردن روابط  سطحي عاشق و معشوق باشد فرصتي براي بيان واگويه هاي عميق  است كه معمولا به بهانه وجود عاشق و معشوق ايراد مي گردد .

 

 

داستان وامق و عذرا نيز دست آويزي است كه با بزرگنمايي در آنچه بوده است خواسته است به بيان اين واگويه ها ،  حالات و احساسات  بپردازد حالات و احساساتي  كه با ديدن معشوق در عاشق فوران مي كند و به اوج مي رسد و به دميدن مراحل جديد عشق مي انجامد .

 

گوگوش در ترانه دل كدومه از وامق و عذرا ياد كرده است  ،  در اين ترانه گوگوش داستان ها ،   افسانه ها و اسطوره هاي  عاشقانه چون عشق وامق و عذرا را براي زيستن ناكافي مي داند و شايد اين همان تعبير باشد كه مي گويد ... عشق هرگز كافي نيست .

           

 

عذرا دختر فلقراط پادشاه سرزمين يونان بوده است كه در سيماي نيكوي ظاهري و آراستگي تن از بسياري از دختران سرامد بوده و در جنگ آوري و قدرت نبرد با دشمنان نيز بر مردان پيشي گرفته است . داستان اينطور ادامه مي يابد كه عذرا  با ديدن وامق كه او نيز زيبا روي و دلاور بوده است  دلباخته مي شود و اين دلباختگي و علاقه به پيوند بين وامق و عذرا ادامه مي يابد اما هيچگاه به وصل نمي  انجامد.

 

 وامق و عذرا با وجود اينكه دو شخصيت ايراني و پارسي نبوده اند اما در شعر ادبيات و فرهنگ ايراني جايگاه ويژه اي دارند .

سعدي ،   نظامي گنجوي  ،  مولوي ،   انوري  ،  اوحدي مراغه اي ،   خاقاني  ،  خواجوي كرماني  ،  عبيد زاكاني ،   وحشي بافقي ،   منوچهري ،   سنايي غزنوي ،   ملك الشعراي بهار ،   فخرالدين عراقي و هاتف در اشعار خود از وامق و عذرا ياد كرده اند و تعابير عاشقانه را با ذكر نام اين دو شخصيت افسانه اي بيان كرده اند.

نمونه هايي از اشعار اين شاعران از اين قرار است .

 

بود مشتاق جمال ازلي ....   بيشتر زان که به عذرا وامق

 

وامقي گشته در پي عذرا.....  گاه در شهر و گاه در صحرا

 

غنچه بخندد به گونه‌ي لب عذرا ....   ابر بگريد به سان ديده‌ي وامق

 

وامقي خاقاني‌ايم سوخته‌ي عشق....   عذرا نسيمي از بر عذرا به ما رسان

 

        

 وامق آن نيست که گر تيغ نهندش بر سر....  سر بگرداند و جان در سر عذرا نکند

           

 به عذرا درد وامق مي‌نمايم....  به ليلي حال مجنون مي‌نويسم

 

وامقي بود که ديوانه عذرايي بود ....  منم امروز و تويي وامق و عذراي دگر

 

 

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسيد ..... کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

کسي ملامت وامق کند به ناداني .... حبيب من که نديدست روي عذرا را

 

 

خون هزار وامق خوردي به دلفريبي .... دست از هزار عذرا بردي به دلستاني

 

ز عذرا جان وامق تازه گردد .... چه غم شاديش بي‌اندازه گردد

 

نه عذرا آگهي دارد نه وامق....  که مي‌گردند چون معشوق و عاشق

 

يکي چون دو رخ وامق، دوم چون دو لب عذرا ....  سيم چون گيسوي مريم، چهارم چون دم عيسي

ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامين او چو ويس .... رطل زيبد در چنين حالي اگر صهبا زنيم

 

چهره‌ي عذرات بايد بر در وامق نشين.... عشق بوذروار گير و گام سلمان‌وار زن

 

وامق به عذرا چون رسيد عروه به عفرا چون رسيد ....  اسعد به اسما چون رسيد الصبر مفتاح الفرج

 

چون وامق از آرزوي عذرا ....  گه کوه گرفت و گاه صحرا

                        

 

علاوه بر گوگوش و ترانه دل كدومه خوانندگان ديگري نيز بوده اند كه از وامق و عذرا در ترانه هاي خود ياد كرده اند كه از آن جمله حسام الدين سراج  ،  عليرضا افتخاري ،   حميرا  ،  هايده و دلكش است .

اگر مي خواهيد از وامق و عذرا و عشق بين آن دو بيشتر اطلاع يابيد ادامه اين متن را بخوانيد.

 

 

 

در زمانهاي قديم فلقراط پسر اقوس بر جزيره كوچك شامس حكومت مي كرد. اين پادشاه فرمانروايي خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمين خود شوق بسيار داشت. او در آن جا بتي بر پا كرد كه يونانيان او را مظهر ازدواج و نماينده زنان مي شمردند.

در شهر شامس كه همنام جزيره بود دختري جوان و زيبا و دلارام به نام ياني زندگي مي كرد.

فلقراط چون روزي روي اين دختر را ديد به يك نگاه دلباخته او شد، و وي را از پدرش خواستگاري كرد. چون خبر ازدواج اين دو بگوش مردمان اين جزيره و جزيره هاي دور و نزديك شامس رسيد مردمان با سر و بر آراسته سرايندگان رود برداشته اند به نيك اختري راه برداشته اند و تا يك هفته از بانگ و نواي چنگ و رباب مردمان را خواب و آرام نبود. چون ياني به قصر حاكم درآمد، و آن دستگاه آراسته و آن

بزرگي و حشمت را ديد در گرو محبت همسر خود نهاد و جز او به هيچ چيز نمي انديشيد.

حاكم شبي به خواب ديد كه درخت زيتوني بسيار شاخ ميان سرايش روييد و به بار نشست آن گاه به حركت درآمد، به همه جزاير اطراف رفت. و از آن پس جاي خود بازگشت، خوابگزاران گفتند شاه را فرزندي مي آيد كه كارهاي بزرگ كند.

چنين روي نمود كه پس ار مدتي ياني دختري به دنيا آورد كه هر آن گه او بوي و رنگ آمدي چون بر گل و مشك تنگ آمدي چون از جامه آن ماه برخاستي به چهره جهان را بياراستي نامش را عذرا نهادند.

چون يك ماه از تولد او گذشت به چشم بينندگان كودكي يكساله مي نمود. در هفت ماهگي به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگي زبانش به سخن گفتن باز شد و در هفت سالگي اختري دانا و تمام عيار گرديد. چنان زودآموز بود كه هر چه آموزگار بدو مي خواند در دم فرا مي گرفت. در ده سالگي در چوگان بازي و تيراندازي سرآمد همگان شد.

به نيزه كه از جا برداشتي به پولاد تيز بگذاشتي بسي برنيامد كه به عقل و تدبير و راي از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت، و چندان دانش اندوخت كه از آموختن علم بيشتر بي نياز شد.

فلقراط عذرا را در پرده نگه نمي داشت و اگر دشمني به كشور او روي مي نهاد دخترش را فرمانده سپاه مي كرد و به ميدان جنگ مي فرستاد.

باري، عذرا در نظر پدرش گرامي تر از چشم و جانش بود. او افزون بر

اين هنرها چنان زيبا روي طناز و دلارام بود كه هر زمان از كوي و

بازار مي گذ شت چشم همه رهگذران به سوي او بود و همه انگشت حيرت و حسرت به دندان مي گزيدند. چنان روي نمود كه مادر وامق كه نوجواني با هنر و هوشمند بود مرد و پدرش ملذيطس زني ديگر گرفت كه نامش معشقرليه بود. اين زن ديو خويي بد آرام و بد سرشت و بد كنش بود و جز به فسادانگيزي و غوغاگري هيچ كام نداشت و گفته اند:

زن بد اگر چون مه روشن است

مياميز با او كه اهرمن است.

هر آن مرد كو رفت بر راي زن

نكوهيده باشد بر رايزن

براي زن اندر ز بن سود نيست

گر آتش نمايد بجز دود نيست

اين زن سنگدل و خيره روي و كارآشوب بود، پيوسته به نظر تحقير و كينه وري به وامق مي نگريست و چندان نزد پدرش از وي بد گويي مي كرد كه سرانجام ملذيطس مهر از او بريد و جوان چون خود چنين خوارمايه و بي قدر ديد در انديشه سفر افتاد. از بد حوادث پروا نكرد و به خود گفت:

همان كسي كه جان داد روزي دهد

چو روزي دهد دلفروزي دهد

وامق چندگاهي درنگ كرد تا همسفري موافق و سازگار پيدا كند، و چون فهميد كه نامادريش قصد كرده كه او را به زهر بكشد در عزم خود مصمم تر شد. او را دوستي بود هوشمند و سخنور به نام طوفان جهانديده و كارديده بسي پسنديده اندر دل هر كسي

روزي او را ديدار و از قصد خود آگاه كرد و به وي چنين گفت:

 كاي پرهنر يار من

تو آگاهي از گشت پرگار من

و نيز مي داني كه زن پدرم چگونه كمر به قتل من بسته است و چون به هيچ روي نمي توانم دلم را به ماندن نزد پدرم و مادرم رضا و آرام كنم مي خواهم به سفر بروم. طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بيش از آنچه مقتضاي سن توست هوشمند و خردورزي، اما چون بخت از كسي برگردد چاره گري نمي توان كرد. رأي من اين است كه بايد پيش فلقراط پادشاه شامس بروي، تو و او از يك گوهر و دودمانيد او ترا

به خوشرويي و مهرباني مي پذيرد. در آن جا به شادكامي و آسايش و خرمي زندگي خواهي كرد. من همسفرت مي شوم تا شريك رنج و راحتت باشم. پس از سپري شدن دو روز به كشتي نشستند هر دو جوان

شده شان سخنها ز هر كس نهان

پس از سپردن دريا بي هيچ رنج به شامس رسيدند. از كشتي پياده شدند و به شهر درآمدند.

به هنگامي كه وامق از كنار بت شهر مي گذشت عذرا را كه از بتكده بيرون مي آمد ديد. چنان در نظرش زيبا و دلستان آمد كه نمي توانست از او نظر برگيرد. عذرا نيز برابر خود جواني ديد آراسته و خوش منظر. بي اختيار بر جاي ايستاد دمي چند به روي و موي و بالايش نگريست و بدان نگاه!

دل هر دو برنا برآمد به جوش

تو گفتي جدا ماند جانشان ز هوش

از آن كه ز ديدار خيزد همه رستخيز

برآيد به مغز آتش مهر تيز

عذرا به اشاره دست مادرش را كه در آن نزديك ايستاده بود نزد خود

خواند. او نيز از آن همه زيبايي و دلاويزي در شگفت شد و گفت من

حديث ترا به حضرت شاه مي گويم تا چه فرمايد. از روي ديگر عذار

چنان به ديدن روي دلفروز وامق مايل شده بود كه دقيقه اي چند درنگ

كرد و همراه مادرش نرفت تا رنگ زرد و آشفتگيش افشاگر راز

دلباختگيش نباشد.

وامق نيز به كار خويش درماند و به خود گفت: دريغ كه بخت بد مرا

به حال خويش رها نمي كند.

چون طوفان آشفتگي و پريشان دلي و اشكباري دوست همسفرش را ديد دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت وفا دارم دم اژدها را پذيره مشو، انديشه باطل را از سرت به در كن و به راه ناصواب پاي منه. و چون ديد پندش در او در نمي گيرد پيش بت رفت و به زاري گفت:

نگه دار فرهنگ و راي روان

بر اين دلشكسته غريب جوان

 

ز بيدادي از خانه بگريخته

به دندان مرگ اندر آويخته

از روي ديگر چون عذرا به خانه بازگشت بر اين اميد بود كه مادرش شاه را از حال وامق آگاه كنداما چون ياني وعده اش را فراموش كرده بود عذرا به لطايف الحيل وي را بر سر پيمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگي و شايستگي او تعريف بسيار كرد و گفت:

به شامس به زنهار شاه آمده است

بدين نامور بارگاه آمده است

يكي نامجوي به بالاي سرو

بنفشه دميده به خون تذرو

شاه به ديدن او مايل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره اي نزديك بتكده ببرد وي را بجويد بر اسب بنشاند و بياورد و سالار بار چنان كرد كه شاه فرموده بود، و چون وامق را ديد بر او تعظيم كرد، و گفت اي جوان خوب چهر، شاه تر احضار فرموده با من بيا تا به بارگاه او برويم. وامق فرمان برد و چون به در كاخ رسيد فلقراط به پيشبازش رفت به گرمي و مهرباني وي را پذيره شد و نواخت و در پر پايه ترين جا نشاند و

بدو گفت كام تو كام منست

به ديدار تو چشم من روشن است

 

سوي خانه و شهر خويش آمدي

خرد را به فرهنگ بيش آمدي

در اين هنگام ياني در حالي كه دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همين كه وامق عذرا را به آن آراستگي و جلوه ديد چنان ماهي كه از آب به خاك افتاده باشد دلش تپيد.

فلقراط را نديمي بود خردمند و دانشمند و نامش مجينوس بود. از نظر بازيها و نگاههاي دزدانه وامق و عذرا به يكدگر، دانست كه آن دو به هم دل باخته اند.

همي ديد دزديده ديدارشان

ز پيوستن مهر بسيارشان

عذرا چون به جان و دل شيفته و فريفته وامق شد خواست اندازه دانش و سخنوري وي را دريابد و مجينوس را وادار كرد كه او را بيازمايد.

آن مرد دانا و هوشيوار در حضور شاه و همسرش و گروهي از بزرگان در زمينه هاي گوناگون پرسشهايي از وامق كرد، و چون جوابهاي سنجيده شنيد همه از دانش بسيار و حاضر جوابيش در عجب ماندند و گفتند

كه ديدي كه هرگز جواني چنوي

به گفتار و فرهنگ بالا و روي

 

بگفتند هر گز نه ما ديده ايم

نه از كس به گفتار بشنيده ايم

 

به بخت تو اي نامور شهريار

به دست تو انداختش روزگار

 

آن روز و روزهاي ديگر براي وامق و طوفان طعامهاي نيكو و شايسته آماده كردند. روز ديگر چوگان بازي به بازي درآمدند و وامق چنان هنرنمايي كرد كه بينندگان به حيرت درافتادند اما چند روز بعد كه شاه خواست عذرا را كه چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل كند وامق فرمان نبرد. پوزشگري را سر بر پاي پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم مي آيد كه با فرزند تو مبارزه كنم چه اگر بادي بر او وزد و تار مويش را بجنباند چنان بر باد مي آشوبم كه آن را از جنبش باز دارم. اما اگر پادشاه بر اين راي است كه زور و بازوي مرا بيازمايد

اگر دشمني هست پرخاشجوي

سزد گر فرستي مرا پيش اوي

 

چو من برگشايم به ميدان عنان

بكاومش ديده به نوك ستان

 

ببيند سر خويش با خاك پست

اگر شير شرزه است يا پيل مست

شاه بر هوشمندي و فرخنده رايي او آفرين خواند از روي ديگر فلقراط رامشگري داشت به نام رنقدوس. او جهانديده و هنرور، و در ايران و روم و هندوستان معروف بود. براي شاه بربط و ديگر وسايل موسيقي مي ساخت و سرود مي سرود. روزي در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودي خواند كه در دل وامق چنان اثر كرد كه به جايگاه خاص خود رفت، رو به ‌آسمان كرد، و به زاري گفت: اي داور دادگر

گواه تو بر من به دل سوختن

به مغز اندرون آتش افروختن

 

غمم كوه و موم اين دل مهرجوي

چگونه كشم كوه را من به موي

 

شكسته است و خسته است اندر تنم

به رنج دل اندر همي بشكنم

 

تو مپسند از آن كس كه بر من جهان

چنين تيره كرد آشكار و نهان

 

مرا بسته دارد به بند نياز

خود آرام كرده به شادي و ناز

 

ستاره تو گفتي به خواب اندرست

سپهر رونده به آب اندرست

چون عمر روز به آخر رسيد و تاريكي شب بر همه جا سايه گسترد از بي خودي به باغي كه خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسيد گفت: اين زندگي پر از ملال مرا از جان خود بيزار كرده،چه خوش باشد كه به ناگاه بميرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسيد و به جايگاه خويش بازگشت.

فلاطوس يكي از بزرگان دربار فلقراط بود كه همه دانشها را مي دانست، پادشاه آموزگاري عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس چنانكه وظيفه اش بود ساعتي از عذرا دور و غافل نمي شد و هميشه چون سايه او را دنبال مي كرد. اما چنان روي نمود كه شبي فرصت يافت و به خلوتگه وامق رفت. فلاطوس به كار و ديدار او آگاه شد كه

بسي آزمودند كارآگهان چنين كار هرگز نماند نهان

فلاطوس عذرا را به تلخي سرزنش كرد؛ و به عذرا چنين گفت: اندر جهان

بلا به تر از هر زني در زمان

تو اندر جهان از چه تنگ آمدي

كه بر دوره خويش ننگ آمدي

به يك بار شرمت برون شد ز چشم

ز بي شرمي خويش ناديدت خشم

چنان شد كه شاه نيز از ديدار پنهاني دخترش با وامق آگاه گرديد و او را به سختي ملامت كرد. عذرا از تلخگويي و شماتت پدرش چنان دل آزرده شد كه از هوش رفت و بر زمين افتاد. فلقراط از آن ستم بزرگ كه به دخترش كرده بود پشيمان گشت، وي را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرين كرد، گريست و به درد گفت:

كه در شهر خويش اندرين بوستان

چنانم كه در دشت و شهر كسان

سراي پدر گشته زندان من

غريوان دو مرجان خندان من

همي كند آن گلرخ نورسيد

همي خون چكانيد بر شنبليد

همي گفت اي بخت ناسازگار

چرا تلخ كردي مرا روزگار

آن گاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و به خشم و عتاب به طوفان چنين گفت

كاي بد نشان شده نام تو گم ز گردنكشان

مگر خانه ديو آهرمن است

كه تخم تباهي بدو اندر است

شما را فلقراط بنواخته است

به كاخ اندرون جايگه ساخته است

و چندان با وامق به درشتي و ناهمواري سخن گفت كه پذيرفت وامق روشن خرد

كه هرگز به عذرا به بد ننگرد دل وامق و عذرا از ستمي كه از پدر و تعليم گر بر آنان مي رفت غمگين وپر اندوه بود عذرا وقتي به ياد مي آورد كه دلدارش را به ستم از او دور كرده اند.

همي كرد در خانه در دل خروش

تو گفتي روانش برآمد به جوش

گشاد از دو مشكين كمندش گره

ز لاله همي كند مشكين زره

همي گفت وامق دل از مهر من

بريد و نخواهد همي چهر من

كسي را چيزي بود آرزو

بجويد ز هر كس بگويد كه كو

بيامد كنون مرگ نزديك من

به گوهر شود جان تاريك من

تن وامق اندر جهان زنده باد

برو بر شب و روز فرخنده باد

چون من گيرم اندر دل خاك جاي

روان بگذرانم به ديگر سراي

دلش باد خر به سوي دگر

به از من روي و به موي دگر

باري پس از مدتي ياني بر اثر غم و اندوهي كه دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نيز در جنگ با دشمن كشته، و عذرا به چنگ خصم اسير شد. منقلوس نامي او را در جزيره كيوس خريد و دمخينوس كه كارش بازرگاني بود وي را از او دزديد. اين دختر تيره روز كه از گاه جواني بخت از او برگشته بود سالياني از عمرش را به بردگي و حسرت گذراند و سرانجام به ناكامي درگذشت.

 

                                                            محمد رضا يگانه

          

Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh   Gougoush Googoosh Gougoush Googoosh   Gougoush Googoosh

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
براي دخت فرزانه ايران زمين نوشتيم  ، تا آنجا كه بضاعت داشتيم ،  نمي گوييم كاري كرديم شايسته بانوي آسماني كه هيچ نكرديم ،  ما سنگريزه اي كوچك در پاي كوه استوار و با عظمت نام گوگوش نازنين بوديم!!!

براي دخت فرزانه ايران زمين دو سال قلم زديم و در هواي خاطراتش دو سال قدم زديم  ، زنده به آن بوديم كه در اين اقيانوس بي كران ما نيز روزها و شبها چهره در طراوت وجودش دركشيم .

براي گوگوش نازنين بيشتر و بهتر بايد بنويسم براي او كه گذشتن از همه داشته ها را به ما اموخت تا از همه چيز بگذريم براي همه چيز هايي كه داريم و دوستشان داريم .

ما در اين راه مديون دوستي و همراهي شما عزيزان هستيم  ، شما كه نام درخشانتان يا در فهرست پيوندهاي ما قرار دارد و يا شما كه نامتان در قلب ما جا دارد شما كه با ما پيوندي هميشگي داريد ما به گرمي دستان شما عادت كرده ايم و با آن به پرواز در مي آييم .

و هنوز در اين راه هستيم  ، مي مانيم و براي گوگوش عزيز مي نويسم  ، به همراهي دوستان خوب گوگوش كه شما عزيزان هستيد نيازمنديم  در اين راه پر سنگلاخ و سخت به ياري ايزد پاك و به همراهي شما دوستان تكيه كرده ايم .

و تو اي بانوي هزار ترانه ايراني همراه با ما باش  ، ما جشن دو سالگي اين وبلاگ را در ايوان زيباي خاطرات تو بر پا كرده ايم  ، دوستي ما را بپذير !!!

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |

گلناره، ملکه ازبکستان

شهزاده سمرقندی

امروز از دختری خواهم گفت که با وجود این که دستش به همه ثروت و مال دنیا می‌رسد، اما در اوج بدنامی و نا‌محبوبی در بین مردم خود و دنیا به سر می‌برد. گلناره کریموا، ملکه ازبکستان، گوگوشه، دختر ریس‌جمهور، شیر درنده و اژدهای آتش نفس از جمله نام و لقب‌های این دختر است.

به تاز‌گی گلناره بعد از نام آوردن در بازار داخلی کشور ازبکستان و فعالیت‌های مختلف، دست به خوانندگی زد و با لقب «گوگوشه» روزانه از رادیو و تلویزیون کشور با ترانه و کلیپ‌های خود در حال به دست آوردن دل مردم مهربان خود است.

اما ترانه‌های او چنگی به دل مردم نزد و او به ناچار رو به سیاست آورد و به تازگی به عنوان کاتب اول وزارت امور خارجه ازبکستان تعین شد.

گلناره کریموا هشتم ماه جولای سال ۱۹۷۲در شهر تاشکند به دنیا آمده است؛ از مادری تاتارنژاد و روس زبان و پدری تاجیک. در دانشگاه هرورد رشته تجارت و دیپلماسی خواند و با جوان تاجیک ـ افغانستانی مقیم آمریکا ازدواج کرد. او بعد از طلاقی پرسرو صدا با دو فرزندش به ازبکستان فرار کرد.

                         
گلناره کریموا، ملکه ازبکستان

این بود داستان این دختر معروف ولی نامحبوب رییس جمهور ازبکستان در چند جمله. اما امروز از ترانه‌های سروده او بیش‌تر خواهم گفت.

گلناره کریموا یا گوگوشه در مورد اجرای ترانه بهار که به زبان روسی سروده است، می‌گوید که همه غم و غصه‌ها می‌‌گذرد و زمان دردها را دوا خواهد کرد. گلناره این ترانه را به شوهر خود گفته که بعد از جدای باید یکی از فرزند خودرا به او می داد (چن دادگاه نیو جرسی چنین تصمیم گرفته بود)، اما با قوانین ازبکستان بعد از طلاق همه کودکان پیش مادر می‌مانند. گلناره هم هر دو فرزند خودرا از دست شوهر دزدید و به خاک خود برگشت.

اسلام کریموف، پدر گلناره مثل بقیه مردم آسیای میانه شیفته ترانه‌های گوگوش خواننده ایرانی بود و دختر خود را با اسم گوگوشه صدا می‌کرد و آرزو داشت که او روزی مثل گوگوش خواننده‌ای خوش‌صدا و زیبا شود.

متاسفانه گلناره دیر به سرودن پرداخت، یعنی بعد از طلاق. خیلی‌ها می‌گویند که او صدای خوبی ندارد و به‌خصوص صدایش تربیت نشده است و حتا گوش آهنگ‌شناس هم ندارد. خوانندگی برای او میدانی‌ست که می‌خواهد با سروردن ترانه‌های رمانتیک و غم‌آلود، خود را همدل مردم خود نشان دهد. خیلی‌ها می‌گویند که به صحنه هنر آمدن او باعث محبوبیت او نشده و تلاش‌های او گویا بیهوده بوده است.

به‌خصوص وقتی وی ترانه معروف ازبیک «انوتما مینی» یعنی «مرا فراموش مکن» کوموش رزاقاوا را خواند، مردم از صدا و ادای او حتا به غضب آمدند. به نظر خیلی‌ها چنین آمد که گویا گلناره بعد از مال خود کردن شرکت موبایل، ساختمان سازی، کوکاکولا، مد، کلاب‌های شبانه، گاز و طلای کشور، حالا چشم به ترانه‌های هنرمندان دوخته است.

                            

گلناره کریموا تا به حال تمام تلاش خود را کرده است که به دل مردم راه یابد، اما انگار تلاش‌های او برعکس جواب داده‌اند.

گذشته از این ماه پیش اسلام کریموف او را به عنوان کاتب اول وزیر امور خارجه تعین کرد تا برای او سابقه و تجربه سیاسی فراهم کند. گفته شده است که اسلام کریموف می‌خواهد قبل از اینکه از وظیفه خود کنار بگیرد، دختر خود را به عنوان کاندیدایی مناسب و قدرتمند تربیت کند و در واقع وظیفه خودرا به او واگذار کند.

البته زنان جامعه از این موضوع استقبال خواهند که اولین بار در تاریخ آسیای میانه زنی به عنوان ریس‌جمهور تعین ‌شود. اما سیاست‌مداران که همه مردند و جامعه که هنوز در عمق خود مردسالار است، آشکارا نگرانی خود را بیان می‌کنند.

به هر حال برخی در این فکرند که اسلام کریموف تا زنده است در منصب خود باقی خواهد ماند و گلناره هنوز با ترانه‌های خود از تلویزیون کشور روزانه ظاهر می‌شود. بعضی‌ها می‌گویند که اگر گلناره کریموا روزی ریس جمهور این کشور گردد، آن وقت اولین کاری که خواهد کرد از بین بردن ترانه‌های نا‌استادانه خود از آرشیو ردایو و تلویزیون کشور خواهد بود.

گلناره کریموا بیشتر ترانه‌هایش بازخوانی است و از این جاست که او را به عنوان خواننده نمی‌شناسند و تنها به عنوان یکی از مشغولیت‌های او می‌دانند که برای سرگرم نگهداشتن خود انجام می‌دهد.

                         

گلناره از کودکی به عنوان دختر سرکش و نااهل پدر نام داشته و از کودکی همیشه تلاش کرده که به راه پدر نرود، اما متخصصان می‌گویند که برای نگهداشتن ثروت خانواده در داخل کشور، یگانه راه این است که گلناره سر قدرت بیاید.

اگر گلناره کریموا سر قدرت آید احتمال بدتر شدن روابط ازبکستان با آمریکا و بهتر شدن روابط سیاسی و فرهنگی با ایران زیاد است. چون گلناره بعد از طلاق خود دیگر اجازه سفر به آمریکا را ندارد. گفته شده است که گلناره در حالی‌‌که به زبان ازبکی صحبت نمی‌کند، عاشق زبان و فرهنگ فارسی‌ست و تمام ترانه‌های گوگوش خواننده محبوب ایرانی را از بر است.

در پایان برنامه می‌خواهم به یکی از شنوندگان پاسخ دهم که در پای یکی از برنامه‌های موسیقی ملل پرسیده بود که آیا «کریموف» یهودی است. اسلام کریموف از پدرو مادر تاجیک مسلمان به دنیا آمده است و گفته شده است که خانواده‌ای که او در آن بزرگ شده از شهروندان اصیل سمرقندند و هیچ کدام به زبان ازبکی حرف نمی‌زنند و خود را تاجیک می‌دانند.

گلناره هم از زمانی که مستقماً به میدان سیاست پای گذاشت تازه به آموختن زبان ازبکی شروع کرده، چون طبق قوانین کشور رییس جمهور باید زبان دولتی را که زبان ازبکی است خوب صحبت کند. این در واقع کاری بود که اسلام کریموف هم در اوایل ریاست خود انجام داد و حالا به راحتی در سخنرانی‌های خود ازبکی حرف می‌زند. از زمان شوروی به بعد هنوز خیلی از سیاست‌مداران ازبکستان به زبان روسی حرف می‌زنند و هنوز خیلی از سازمان‌های دولتی کار خود را با زبان روسی ادامه می‌دهند.

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
script language=JavaScript> function clickIE() { if (document.all) { return false; } } function clickNS(e) { if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) { return false; } } } if (document.layers) { document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN); document.onmousedown=clickNS; } else{ document.onmouseup=clickNS; document.oncontextmenu=clickIE; } document.oncontextmenu=new Function("return false")