تبليغاتX
دخت فرزانه ایران
داستان زندگی گوگوش , حکایت  تنهایی انسان ها است . قصه روح نا آرام بشریت و شرح گشتن گشتن و گشتن آدمیت برای یافتن گوهر وجودی خویشتن است . داستان زندگی گوگوش , به نوعی داستان زندگی همه ماها است . در این داستان ما می کوشیم تا زندگی کنیم . می کوشیم تا دوست بداریم . می کوشیم تا آزاد باشیم و می کوشیم تا پیام آزادی روح انسانی را فریاد زنیم .

داستان زندگی گوگوش داستان آفرینش زیبایی ها است . در گوشه هایی از این داستان نقاش چیره دست افرینش تابلویی را به تصویر کشیده است که به ما می نگرد و به ما می گوید که آنطور زندگی کنیم که برای آن آفریده شده ایم . داستان زندگی گوگوش به ما می گوید . ما فقط یک بار متولد می شویم و فقط یک بار می میریم . پس تجربه کنیم . دوست بداریم و برای حفظ انچه که دوست داریم استقامت کنیم .

داستان زندگی گوگوش به ما می آموزد که سرمایه زندگی پول ثروت شهرت زیبایی و این چیزها نیست . داستان زندگی گوگوش به ما می آموزد که سرمایه زندگی خواستن است

داستان زندگی گوگوش دو بخش دارد . زندگی شخصی و زندگی هنری . خیلی ها این دو را با هم مخلوط می کنند و این دو را یکی می انگارند . یکی انگاشتن این دو باعث می شود که ما شناخت کافی از گوگوش به دست نیاوریم . این موضوع به آن معنی نیست که در زندگی هنری یا در زندگی شخصی گوگوش علامت سووالهایی است یا ابهاماتی وجود دارد . سخن ما این است که اگر می خواهیم گوگوش را به عنوان گوگوش بشناسیم توقع و انتظار خود را از دخت فرزانه ایران زمین مشخص کنیم . ما از گوگوش چه می خواهیم ؟

ممکن است یک پزشک دوست داشته باشد که گوگوش مثل پزشکان باشد . یک آموزگار ممکن است انتظار داشته باشد که گوگوش توانمندی های یک آموزگار را داشته باشد . و یک استاد دانشگاه ممکن است از گوگوش تحصیلات آکادمیک و دانشگاهی بطلبد و بخواهد که گوگوش آنطور باشد.

اما گوگوش آنطور نیست . گوگوش گوگوش است . این بالاترین انتظار از گوگوش است . و همه انتظاراتی که گوگوش را در قالب و کالبد دیگر شخصیت ها جستجو می کند مادون این انتظار است.

کسیکه زندگی شخصی و هنری گوگوش را با هم می آمیزد و آنرا با زندگی خود مقایسه می کند فکر می کند اگر گوگوش فلان کار را نمی کرد . از فلانی جدا نمی شد . فلان فیلم را بازی نمی کرد . فلان ترانه را نمی خواند . با فلانی هم آواز نمی شد . فلانی را به عنوان آهنگساز انتخاب نمی کرد . فلان لباس را نمی پوشید و در فلان جا رفت و امد نمی کرد بهتر بود.

اما گوگوش آنگونه که این ها می خواهند نیست . چرا؟ چون گوگوش اگر بخواهد آنگونه باشد دیگر گوگوش نیست . رمز ماندگاری گوگوش در تاریخ موسیقی ایران این است که او خواسته است گوگوش بماند.

فکر کنید چرا بسیاری از ما گوگوش را قلبا دوست داریم ؟ خیلی ها به خاطر صدای زیبایش ,خیلی ها به خاطر زیبائیش . بعضی به خاطر هنرمندی اش در فیلمها . بعضی به خاطر پشتکارش در خلق اثار متفاوت . بعضی به خاطر آزاد اندیش بودنش . برخی به خاطر حزن نهفته در اوازش و بعضی نیز به خاطر تسلط او بر اجرای اثار ماندگار . همه اینها وقتی دست به دست هم می دهد از دخت فرزانه ایران زمین کسی می سازد که گوگوش نام دارد ,بنا بر این خیلی ها گوگوش را به خاطر گوگوش بودنش دوست دارند.

در مصاحبه ای که خانم هما احسان  با خانم گوگوش انجام دادند نیز گوگوش به این مطلب اشاره کرد

در آنجا گفته شده
ميليون ها ايراني با گوگوش عاشق شده , گريسته , شادماني كرده , رقصيده با گوگوش سكوت كرده با گوگوش فرياد زده اما هرگز فرصتي دست نداده كه گوگوش را واقعا مردم بشناسند. امشب اين توفيق به من دست داده كه اوراق بيشتري از كتاب پرورق گوگوش را با شما بخوانم مي دانم كه همه ي شما مي خواهيد بدانيد گوگوش كيه ؟ ... از خودش مي پرسم : گوگوش جان گوگوش كيه ؟

**ممنونم از لطف شما خانم احسان. گوگوش كيه ؟ گوگوش يك آرتيسته فكر مي كنم گوگوش از طفوليتش خميره ي هنريش روي صحنه شكل گرفته و به صورت سمنت دراومده من به عنوان فائقه آتشين دارم اين نظر را در مورد گوگوش ميدم و فكر مي كنم كه به عنوان فائقه آتشين هميشه تلاشم اين بوده كه از گوگوش مواظبت كنم ولي نمي دونم تا چه حد تونستم به وظيفه ي خودم در قبال خودم عمل كنم

من براتون مثال مي زنم : شخصي براي خريد يك تابلو رفت پيش پيكاسو و قيمت تابلو را پرسيد و پيكاسو يك قيمتي داد اون شخص به پيكاسو گفت : آقاي پيكاسو خيلي گرانه ممكنه تخفيف بديد ؟ پيكاسو گفت : ببينيد آقا, يك پيكاسو نقاشي مي كنه و يك پيكاسو بايد تابلوهاي اونو بفروشه , من نمي تونم تخفيف بدم

اين قصه را كه شنيدم هميشه در خاطرم بود و به همين دليله كه ميگم من به عنوان فائقه آتشين سعي مي كنم كه مواظب گوگوش باشم حالا نمي دونم تا چه حد تونستم به اين وظيفه ام عمل بكنم , در توان هر چه بوده همان بوده
پس اگر گوگوش را دوست می داریم به خاطر همین است که گوگوش گوگوش است . یعنی هم صدایش به دل می نشیند . هم نگاهش . هم هنرمندی توانا است هم توانسته از این هنر در جهت خلق اثار شگرف هنری بهره گیری کند . هم ازاد اندیش است هم پشتکار دارد و برای هنر. توانایی ها و توانمندیهایش ارزش قایل است و به سادگی آن را از دست نمی دهد . و در حفظ آن می کوشد.

اگر ما به زندگی گوگوش با این بینش بنگریم به این حقیقت پی می بریم که یک زن باید خیلی محکم . صبور . راسخ . قاطع و نستوه باشد که رنج زندگی او را از پا در نیاورد و با همه مرارتهای زندگی هنوز در عرصه هنر بدرخشد . این ویزگی را نیز به ویزگی های گوگوش اضافه می کنیم که او زنی به معنی واقعی کلمه نستوه است .

ما ,گوگوش زیبا , گوگوش هنر مند , گوگوش وطن دوست , گوگوش نستوه ,گوگوش خوش صدا , گوگوش آزاد اندیش ,گوگوش بازیگر ,گوگوش خواننده و همه گوگوشهای دیگر را یک نفر می دانیم این یک نفر در زندگی هنری و شخصی دخت فرزانه ایران زمین  نقش آفرینی کرده است و از گوگوش گوگوش ساخته است . ما گوگوش را به خاطر گوگوش بودنش دوست داریم . شما چرا گوگوش را دوست دارید؟

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
پرداختن به رنج انسان ها و مشکلات جامعه بشری و بازتاب دادن معضلات و ناهنجاری های اجتماعی که به عنوان یک واقعیت در جامعه بشری مطرح است رویکردی است که در بسیاری از اثار خانوم گوگوش دیده می شود . این رویکرد به ویزه در آثار اخیر گوگوش بیشتر هویدا است . البته گوگوش در ترانه هایی که پیشتر خوانده است نیز کم و بیش به برخی از معضلات  و ناهنجاری های اجتماع از جمله رنج زندگی زنان اشاره کرده است و مسایل اجتماعی را بازگو نمو ده اما این موضوع در ترانه آی مردم مردم  او بیشتر به چشم می خورد .

می توان گفت بارزترین نمونه ای از این دست که خانوم گوگوش به بیان مشکلات طیف وسیعی از جامعه بشری یعنی بانوان می پردازد ترانه > آی مردم مردم < از البوم مانیفست است . گوگوش در این ترانه به نوعی بازنگری در نوع برخورد ها و بینش ها نسبت به جامعه زنان را خواستار شده است و به ترسیم چهره ای رنجدیده از زن امروز که سالها بغض خود را فرو خورده است می پردازد.

کلمات و عبارت هایی  مانند خود ویرانی - دق کرده - هق هق کرده - کوه یخ- چکیدن در مطبخ -  تسلیم بودن - بی تقویم بودن -  زندگی زیر سایه ترس حتی ترس از زیبایی خود - تنهایی در عین با دیگران بودن - سیطره وحشت در زندگی -  محدودیت های ورود به بعضی عرصه های اجتماعی -  سرخوردگی - از جمله موضوعاتی است که گوگوش در بندهای نخستین این ترانه به آن می پردازد  و سعی می  کند تصویری از جامعه بانوان امروز در ذهن مخاطب بسازد.

این تصویر سازی با کمک صدای آرام گوگوش و ملودی یک دست ترانه  کمک می کند تا مخاطب با تلفیق همه آنچه گفته شد رنج بودن و زیستن را در چهره زن امروز ببیند و خود را برای شنیدن بغض فرو خفته ای که در گلوی هر بانویی ممکن است وجود داشته باشد اماده کند.

در بندهای بعدی این ترانه گوگوش به نوعی افشاگری می پردازد صدای آرام او اوج می گیرد او دوست دارد بدون پرده و به روشنی حقایقی را بازگو کند که موجب شده است این بغض سالها فرو خفته بماند عصیان انسان آزادیخواه در وجود یک زن در این قسمت از ترانه به خوبی دیده می شود . همه وجود گوگوش در این قسمت از ترانه ندای آزادیخواهی . حرمت خواهی . حفظ کرامت و شخصیت زن امروز است که در صدای او متجلی می شود.

 سوزش جای قلاب کمر بر تن یاس سپید - فراوانی مشت و لگد - ممانعت از فریادگری و حق طلبی - ایجاد مانع حتی برای عاشق شدن و دوست داشتن و محدودیت هایی که بانوان د ر انتخاب دارند گوشه ای از افشاگری هایی است که گوگوش در این بند از ترانه به آن اشاره می کند .و آنرا نه با صدایی آرام بلکه با فریادی از سر اعتراض سر می دهد .

نشان دادن دهها بریده روزنامه از صفحات حوادث مجلات و روزنامه ها که گوشه ای از مصایب بانوان را منتشر کرده است در این ترانه باز به شنونده و بیننده کمک می کند تا بتواند بخشی از رنجهایی که بر زن امروز رفته است را در ذهن مرور کند.و از ان تصویر سازی نماید .

 کلیپ ویدئویی این ترانه نشان می دهد که لباس پوشیدن و تزیین مکانی که گوگوش در آن این ترانه را اجرا می کند نیز متناسب با فضای ترانه طراحی شده است . لباس سیاه گوگوش و نا مرتب بودن فضای داخلی اجرای ترانه و توامان بودن رنگهای تند و گرم مخاطب را در فضایی قرار می دهد که آمادگی ذهنی بیشتری برای پذیرش رنجهایی که گوگوش به آن اشاره می کند داشته باشد.

گوگوش در این ترانه هنگامی که کلمات <سیر سیرم سیر از مشت و لگد >را بیان می کند به خود پناه می برد و  در خود فرو می رود . گوگوش طوری مطلب را بازگو می کند که به راستی مثل انکه همین الان او را زیر مشت و لگد گرفته اند . این هنر بازیگری گوگوش را بار دیگر گوشزد می کند و نشان می دهد که این هنر مند توانای ایرانی چگونه با ترکیب صدای خوب و هنر بازیگری می تواند اثار ارزشمند خلق نماید.

عبارت < بر سر بازار عاشق می کشند >نیز در این ترانه طوری بیان می شود که براستی انسان به دنبال بازاری که خیل عاشقان در آن آماده کشته شدن هستند می گردد و این حس به خوبی به مخاطب منتقل می گردد. حرکت به موقع دستان گوگوش و اشاره او به سمتی از  سالن اجرای ترانه  در این موقع ذهن بیننده  را برای پذیرش این موضوع که واقعا عشق و عاشقان کشته می شوند را آماده می کند.

همچنین حرکت دستان گوگوش موقع خواندن عبارت < خواب مخمل را بر هم می زنند> و فیلم برداری از بالای سر او موجب شده است تا  تصویری از یورش و حمله به زندگی و آرامش یک موجود بی دفاع و بی پناه در ذهن انسان شکل گیرد و این موضوع در ذهن تداعی شود.

گوگوش با بیان این جمله که < این کنیزکان خواهر منند> اوج همدردی و همراهی خود را با زن امروز بیان کرده است . خواهر در فرهنگ ایرانی و در فرهنگ بسیاری از کشورهای دیگر جلوه ای از همراهی و همدلی است . حتی کشورهایی که می خواهند اوج ارادت و همراهی مسولان سیاسی و فرهنگی خود را نشان دهند بین دو شهر آن خواهر خواندگی اعلام می کنند . قرار گرفتن دو وازه کنیزکان و خواهر در این ترانه در کنار هم و التهاب در صدای گوگوش هنگام  خواندن آن و دو بار اشاره گوگوش به خودش موجب شده است تا شنونده واقعا احساس کند که همه رنجهایی که بر زن امروز روا داشته شده بر خود او روا داشته شده است.

در نهایت این ترانه با کز کردن گوگوش در گوشه ای از سالن و فرو رفتن او در خودش تمام می شود . حتی این صحنه از ترانه آی مردم مردم نیز به نوعی پرداختن به برخی رویکردهای اجتماعی و رنج زندگی زن امروز است .

این ترانه توسط شهیار قنبری ساخته شده و مهرداد آسمانی آهنگساز و تنظیم کننده آن است . برای آفرینش این اثر ارزشمند موسیقی به همه کسانیکه تلاش کردند به ویزه به خانوم گوگوش تبریک می گوییم .

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
اعطای جوایز بین المللی راهکاری است که با استفاده از آن می توان ضمن آنکه به سالها خدمات و ارزشهای معنوی و هنری یک هنر مند ارج نهاد  این زمینه را نیز فراهم آورد تا دستاوردهای فرهنگی و هنری هنرمندان به  بالندگی و شکوه برسد و از این طریق ملتهای مختلف بتوانند در عرصه فرهنگ و هنر  استعدادهای خود را هویدا سازند و برای رشد و تعالی آن گامهای موثر بردارند.

یونسکو از جمله سازمان های بین الملی است که کار اعطای جوایز بین المللی را در این راستا به عهده دارد > این سازمان وابسته به سازمان ملل متحد در سالهای گذشته نیز همواره با اعطای جوایز به هنرمندان > موسیقیدانان > سینما گران و فعالان عرصه فرهنگ و هنر برای تعالی و رشد دو چندان فرهنگ و ملل مختلف و ارج گذاری به سالها خدمات هنرمندان و فرهنگوران اقدام کرده است.

سخنی که در این جا می خواهیم مطرح کنیم آن است که خانم  گوگوش لیاقت و شایستگی دریافت بزرگترین جایزه فرهنگی یونسکو را دارد . بیش از ۵۰ سال  فعالیت چشمگیر گوگوش در عرصه موسیقی و سینما از این هنر مند توانا چهره ای ساخته است که در میان جامعه هنری ایران اکنون گوگوش اسمی شناخته شده و چهره ای آشنا است.

شرح و تفسیر توانایی ها هنری گوگوش و خدماتی که این هنر مند توانای کشور به جامعه هنری به ویزه در بخش موسیقی و سینما انجام داده است در این مجال نمی گنجد . ضمن آنکه تقریبا همه کسانیکه گوگوش را می شناسند یا صدای او را شنیده اند هر چند مختصر با سوابق درخشان هنری او آشنا هستند .

 اعطای بزرگترین جایزه هنری یونسکو به گوگوش مزایا و مواهبی دارد که مختصری از ان را بیان خواهیم کرد . از جمله این موهبت ها آن است که یونسکو با اعطای این جایزه بار دیگر نشان خواهد داد که برای اعطای جوایز هنری در قید و بند ملیت >مذهب > دین > سلیقه > نزاد > جنسیت  و نوع شهرت نیست و صرفا ملاکهای تخصصی و ارزشهای حرفه ای را برای اعطای این جوایز را در نظر می گیرد .

همچنین اعطای این جایزه به خانوم گوگوش ثابت خواهد کرد که یونسکو برای اعطای جوایز هنری خود نظر مخاطبین و اصحاب هنر را نیز در نظر خواهد گرفت . همه می دانند که خانوم گوگوش در جامعه هنری ایران و حتی برخی از ملتهای از جمله ارامنه > آذری ها و تاجیک ها ودیگر ملتها  جایگاه ارزنده ای دارد .

سالها سکوت خواننده سرشناس ایرانی نیز نتوانست مهر او را از قلبها برباید و نه تنها عطش شنیدن صدا و دیدن تصویر گوگوش در این سالها فرو کش نکرد بلکه موجب شد تا مردم بیش از پیش به این هنر مند توانای ایرانی متمایل شوند و برای شنیدن صدایش عطش بیشتری پیدا کردند . بدیهی است  هنر مندی که این جایگاه را در بین مردم دارد دارای ارزشهایی است که این ارزشها در جان و دل مردم جا دارد . توجه یونسکو به این ارزشها خود به نوعی ارج نهادن به فرهنگ و هنر است که این مقوله نیز در حیطه وظایف این سازمان بین المللی است.

در سالهایی که یونسکو جایزه پیکاسو را به استاد محمد رضا شجریان اعطا کرد نیز توجه به این مولفه یعنی داشتن پایگاه و جایگاه مردمی بی تاثیر نبود و همه می دانیم که استاد شجریان ضمن انکه در ترویج و تعالی موسیقی ایرانی گامهای موثر برداشته و در این میان عمر خویش را صرف کرده است از اعتبار و شهرت ملی و بین المللی نیز برخوردار است و در یک کلام در قلب مردم جا دارد.

از جمله مواردی که اعطای بزرگترین جایزه هنری یونسکو به خانوم گوگوش را گوشزد می کند سابقه طولانی این هنر مند ایرانی در عرصه هنر و موسیقی است . اگر بگوییم گوگوش عمر خود را در عرصه فرهنگ و هنر صرف کرده است سخنی به گزاف نگفته ایم . کسیکه از سه یا چهار سالگی بر روی صحنه بوده است و به رغم این همه فراز و نشیب در زندگی شخصی باز از پا ننشسته و به احترام مخاطبان خود از هر فرصتی برای خواندن بهره جسته است بدون شک شایستگی آن را دارد که اکنون نامش در ردیف نام هنرمندانی که جایزه هنری یونسکو را دریافت کرده اند قرار گیرد . شاید این کار بتواند پاسخی به رنجهایی  باشد که خانوم گوگوش در راه هنر و در راه تعالی فرهنگ و هنر ایرانی برده  است.

تنوع در اثار نیز از جمله مقوله هایی است که یونسکو قطعا در اعطای این جایزه به آن توجه دارد . اگر بخواهیم خوانندگانی که آثار متنوعی از خود در سالهای گذشته در ایران از خود به جا گذاشته اند نام ببریم مطمئن باشید خانوم گوگوش در ردیف های نخست این خوانندگان قرار خواهد گرفت .

این موضوع را نیز نباید فراموش کنیم که تنوع و تعدد  اثار موجب نشده است که از کیفیت . گیرایی و اثر گذاری ترانه های گوگوش در بخش موسیقی کم شود . شما هر کدام از اثار موسیقی این بانوی هنر مند ایرانی را که بشنوید یا ببینید ویزگی خاصی در ان می یابید که با سایر اثار متفاوت است . بطوریکه می توان گفت گوگوش برای خلق هر کدام از اثارش یک بار متولد شده است .

دلایل دیگری نیز وجود دارد که اعطای جایزه یونسکو به خانوم گوگوش را تایید میکند که از جمله ان نگاه به هنجارها و رویکردهای اجتماعی به ویزه در اثار جدید خانوم گوگوش است . گوگوش در اثار جدید خود به ویزه در ترانه های البوم مانیفیست به نوعی رنج جامعه بشری < رنج زن امروز > و مجاهدت بشر برای دستیابی به معنویتی که در خود گم کرده است را بازتاب داده است.

توجه به فرهنگ ملی و ایرانی و ارزشهای فرهنگی ایران > توجه به خصلتها و مشی انسانی > لزوم پرهیز از خشونت و احترام متقابل به آزادی انسان ها نیز مقوله هایی است که گوگوش در آثار جدید خود به آن پرداخته است و یونسکو قطعا به این رویکردهای اجتماعی در اثار هنر مندان نیز توجه دارد.

 امید است تشکلهای فرهنگی و هنری ایرانی  و غیر ایرانی به خصوص تشکلها و نهادهای فعال در عرصه موسیقی و هنر با  بیان ویزگی های حرفه ای خانوم گوگوش و زمینه سازی برای اعطای جایزه یونسکو به ایشان این موقعیت را فراهم کنند که نام هنر مند توانای کشورمان در عرصه بین المللی نیز اگر چه بلند آوازه است به ان تعالی بیشتر ببخشند.

یونسکو نیز  می تواند با اعطای این جایزه جایگاه حمایتی خود در عرصه فرهنگ و هنر را تثبیت کند و با احترام به  افکار عمومی و ایده میلیونها نفر دوستدار گوگوش در جهت ترویج و توسعه فرهنگ و هنر ملل بکوشد.

 به امید روزی که  خبر اعطای جایزه هنری یونسکو به خانوم گوگوش در صدر اخبار رسانه های جهان قرار گیرد و با طنین صدای  زیبای خانوم گوگوش پزواک صدای فرهنگ و تمدن ایرانی بار دیگر شنیده شود.

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |

با اجازه خانوم میلانی این مطلب را از طرف ایشون به دوستدارن گوگوش تقدیم می کنم

 

به مناسبت حضور گوگوش در ونکوور- مه ۲۰۰۶
گوگوش تاریخ چند نسل است

 

مهین میلانی

 

• و گوگوش وارد می شود. کمتر هیاهوست و بیشتر بهت و حیرت و... شگفتی از دیدار مجدد. هوایی گنگ و خفه از ته گلوی جمعیت خارج می شود. نورپردازی های سفید رنگ هرمی، گوگوش، کودک ِ مادر بزرگ را در هاله ای از عشق و محبت و قدرشناسی و صمیمیت در بر می گیرد. ...


 
گوگوش تاریخ چند نسل است
یادگار ایران است
یادگار زمانی که خانواده جمعا پای تلویزیون می نشست
یادگار خانه ی پدری در دوران بچگی، نوجوانی
گوگوش هنوز دختر بچه ی زیبا و شیرین همه ی ایرانیان است
ازبچگی با او بزرگ شدیم. بچه های بی مادر را او نمایندگی می کرد، دخترهای قرتی را، دخترها ی احساساتی را، نمونه ی زیبائی و دلربائی پسران او بود.
و گوگوش که ۲۱ سال بعد از انقلاب در ایران ماند، حالا بوی ایران است. نسیمی از زمان های خوش ایران قبل از انقلاب.
۲۱ سال در ایران بعد از انقلاب را در کشور به سر برد تا بتواند به طور قانونی خارج شود. می خواست وطن باشد، برای وطن باشد، نمی خواست از واقعیت فرار کند. نه یک فرد سیاسی بود و نه ادعایش را داشت. اما حسی، آن حسی که او را به تک تک مردم متصل می ساخت، او را درآنجا میخکوب کرد.
اما نتوانست. امیدهایش براینکه شاید تحولاتی، فضایی برای تنفس، به جایی نرسید. آوازه خوانی که از کودکی برروی صحنه بوده است، که آواز نفس بوده است چقدر می تواند صبر کند. آواز دمی است که بازدم می خواهد و این بازدم از تماشاچیانی است، از مردمی که دوستش دارند واین مردم را از او گرفته بودند.
 
وقتی چند سال پیش در تورنتو برروی صحنه رفت، تاریخ را بر روی صحنه برد. تمام درد و رنج و غم سالهای بعد از انقلاب را. اگرچه اغلب آوازها همان که در گذشته، اما نفسی که از درون بر می آمد چند نسل سوخته بعد از انقلاب را آواز بود. بهترین سال های زندگی یک زن خواننده در خلاء می گذرد. خلائی که سال ها روی هم رسوب می کند و آنگاه:
 
کسی به یاد مریم های پرپر
کسی تو فکر کوچه کفترا نیست
به فکر عاشقای در به در باش
که غیر از ما کسی به فکر مانیست
کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافرو از ما نگیرند
کمک کن تا کبوترهای خسته
رویخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم
 
در آن اولین شب اجرا پس از سال ها گوگوش به نظر من یک اسطوره آمد. با آرایشی بسیار ساده، موها در پشت سرجمع، با دستانی لرزان و دلی تپنده، تو گفتی به ملاقات یار می شتابد. لحظه شماری برای دیدارش کرده است.
اودروطن که عشق مادری را مانند هرکودک دیگری تجربه نکرده بود، عشق میلیون ها مردمی را داشت که او را چون فرزندی گرم در آغوش می گرفتند. واو با آوازهایش حرمان و هجران و رنج هایش را با مردم در میان می گذاشت.
وقتی پا برروی صحنه می گذارد، در مقابل ۱۵۰۰۰ نفر در تورنتو کنترل از دست داده است.
اما کم کم  خود را باز می یابد. حس می کند باز همان دختر کوچولویی است که زمانی با پدرش برروی صحنه می رفت و حالا دختر کوچولوی همه ی این جماعت است. خودش را برایشان لوس می کند. ناز می کند. می داند نازش را می خرند و می خواند:
 
ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندم به زمین
مثل شوره زار به آب
 
و گوگوش، آوازش، حرکات شکسته ی دستش، عمق پرمعنای نگاهش، یعنی آن غم و درد و رنجی که حاصل سال ها خفقان برای کسی است که آواز خواندن یعنی نفس کشیدن، یعنی راه رفتن:
 
مثل زندگی
مثل عشق
تو همیشه جاری هستی
تو صراحت طلوع و نفس هربیداری هستی
مثل خورشید
مثل دریا
روشنی و باصراحت
توصمیمیت آبی
واسه شستن جراحت
 
من تو رو نفس کشیدم
مثل حس کردن گندم
یا حضور یک صدایی.
 
نیت کرده بودم بنویسمش. اما می بایست با او زندگی می کردم. روح و حال جدیدش را بزیم. چه نیازی به نوشتن وقتی خودت را و گذشته ات را می بینی در ویدئو.
می خوانی اش. با او آوازهایش را زمزمه می کنی. سال هاست حتی آنها را گوش نکرده ای. غریبی آشناست. خود غریبت را زمزمه می کنی. می گریی اش. بارها به خودت عهد کرده ای که جلوی رویت را ببینی. گذشته گذشته است. ولی مگر می شود؟
 
برخی گفتند کنسرت گوگوش یک سرش به جمهوری اسلامی بنداست. خواسته اند جهت حرکت های مردمی را تغییر بدهند چنین برنامه ای را علم کردند. برخی گفتند آمده است پول جمع کند برود و خبرنگارها چند تا سئوال کلیشه ای که وضعیت سیاسی- اجتماعی ات چه می شود؟
اما مردم گوششان به این حرف ها بدهکار نبود. توی هر شهری کنسرت داشت، با اشتیاق بلیط های صدو پنجاه دلاری خریدند. رفتند. مردم می رفتند تاریخ ِ در خلاء ِ خود را در فریاد آواز خوان محبوبی مرور کنند که از کودکی صدای لطیف ترین احساساتشان بود. تاریخ ِ سال هایی که آواره ی این دیار و آن دیار شدند و گاهی در بهترین شرایط جا و مکان خود را نیافتند و همواره حسی غریب نفس را در سینه هایشان حبس می کرد، قلبشان را از کار می انداخت و ضربان نبضشان را متوقف می ساخت.
برای من نیز گوگوش هنوز همان هنرپیشه ی نه- ده ساله ای بود که سبب شد تا پدرو مادرش دوباره به هم پیوند بخورند، همان خواننده ی محبوبی بود که ادا در نمی آورد، خودش بود، جسم و روحش یکی بود با آوازش. احساسش در صدایش، درحرکاتش و درنگاهش منعکس می شد و گرمای صدایش از رنج و غم و آرزوهایی بود که از کودکی در وجودش می جوشید:
 
ما بی تفاوت به تماشا ننشسته ایم
ما خود دردیم
 
جای همه خالی
 
صحنه با ستون ها و سرستون های سفید و کرم رنگ تخت جمشید آرایش شده است و نور پردازی سرخابی و سفید در زمینه ی سورمه ای مه آلود و نوای فلوت پدروی ونزوئلایی لرزه بر اندامت می اندازد. نمی دانم از شوق دیدار گوگوش است یا نوا واقعا نوایی است که مو به تنت راست می کند. پس از نوای ترکیبی موسیقی هندی- ایرانی فلوت، ریتم شکسته و تند موسیقی جاز حرکت زنده تری به فضا می دهد. سه  " بابک " با گیتارو جاز و کی بورد غوغا می کنند. خبر از وقوع حادثه ای دارد، ندایی است یا هشداری یا فریاد اعتراضی.
و باز تک نوازی فلوت و موسیقی شرقی وانتظار برای دیدارش.
وگوگوش وارد می شود. کمتر هیاهوست و بیشتر بهت و حیرت و... شگفتی از دیدار مجدد. هوایی گنگ و خفه از ته گلوی جمعیت خارج می شود. نورپردازی های سفید رنگ هرمی، گوگوش، کودک ِ مادر بزرگ را در هاله ای از عشق و محبت و قدرشناسی و صمیمیت در بر می گیرد.
لباسی بسیار ساده برتن دارد، با موهایی که در عقب جمع شده اند. هنوز در ۵۰ سالگی زیباست. دوربین فیلم برداری مکث می کند برروی قیافه های پر از ملاطفت و اشک آلود جمعیت. این دیدار مجدد زیباست. و هم غمناک و دردمند.
چه حوادثی را یاد آوراست؟  
چه زندگی های خاطره انگیز و هم مشقت باری را در خود جمع دارد؟
 
گوگوش از شدت هیجان نمی تواند صحبت کند. دستان لرزانش را پیش می آورد و به جمعیت نشان می دهد.
پس از لحظاتی خود را کنترل می کند و جلوی دوربین قرار می گیرد و به جمعیت ۱۵۰۰۰ نفری در تورنتو می گوید:
 
متشکرم
ازهمه تون متشکرم
به نام ایران و ایرانی
سلامی چو بوی خوش آشنائی
 
ای خدا جای همه ی ایرونی ها اینجا خالیه
جای همه ی مردم ایران
همه ی فارسی زبونا
تاجیکا
افغانا
مردم ایران
من سلام همه ی پدرو مادر ها رو از ایران برای شما دارم و آرزو می کنم یه روزی همه با هم بریم ایران.
 و سپس خیلی کوتاه و درپایان می افزاید:
به دلیل از دست دادن پدرهنرمندان ایران، نمایندگان همه ی روشنفکران و بزرگ ترین شاعر معاصر ما احمد شاملو یک دقیقه سکوت کنیم .
 
 
 
من اون پرنده گنگ و خسته...
 
کنسرت آغاز می شود و گوگوش حالا با هیبتی کاملا نو کنسرتش را آغاز می کند. دیگر از رقص به معنای چاشنی آواز خبری نیست. اگرچه حرکاتش کاملا ریتمیک هستند و هماهنگ با موسیقی و شکلی از بسیاری رقص ها را متناسب با ریتم موسیقی دارند، ولی جلوه ی بسیار نوینی را عرضه می کنند که کاملا یگانه است.
با انگشت اشاره به نوازندگان و گروه ارکستر نقشی شبیه رهبر ارکستر را بازی می کند؛ به صورت مجازی اش و تتمه ی آواز. پس از ۲۱ سال برنامه ای را ارائه می دهد که کاملا نو است و د رحالی که اغلب خوانندگان خارج  از کشور هنوز اداهای ۱٨ سالگی گوگوش را هنگام آواز تقلید می کنند، حالا گوگوش ۵۰ ساله متناسب با حال و هوا و احساس و روح و تمام زندگی گذشته آوازش را فریاد می کند؛ در واقع خودش را فریاد می کند. برروی صحنه نیامده است من وتو را خوشحال کند گرچه خود می داند که چه محبوب  است؛ حال و روحش را رها می کند، از خود خالی می کند و همین است که گوگوش گوگوش است.
 
صدا همان صداست به اضافه ی سال های رنج و درد، سال های خاموشی. صدا درگلو خفه شده بود، خاموش مانده بود و حالا این صدا فریاد است.
 
باور کن، صدامُ باور کن
صدایی که تنهاست
باور کن قلبمُ باور کن
قلبی که کوهه اما شکسته است.
 
دستانش می لرزند
بغض گلویش را گرفته است
 
من اون پرنده گنگ و خسته
هرپرپاکم روی یک سنگه
هریه پری که رفته بود
حالا واسه خاک رختی قشنگه
 
چهره دردمند است. حرکات  دستانش شکسته اند. از مچ، از بازو، به سرعت قطع می شوند، هوارا می برند. اشاره است. پاسخ است به چیزی. واکنش است. واکنشی که در وجودش خانه کرده و حالا بیرون می زند.
 
تیکه تیکه های قلب منه
که بارون می شه و می باره
تیکه تیکه های قلب منه
که بارون می شه و می باره
روی
روی هر شاخه ی بید
وسط خاک اسیر توی باغچه
روی خاک خشک گلدون
کنار میله ی زندون
می باره وای می باره
 
ساعت ها جلوی نوار ویدئو می نشینم. اشکم سرازیر است. کاریش نمی شود کرد. خودم را در او می بینم. این همه سال ماند بلکه فرجی. نمی شد نفس کشید. همه اش ملاحظه. همه اش رعایت. همه اش نکند کاری کنی که گیر بیافتی. از در و همسایه بیشتر می خوردی تا مامور کمیته. از خواهر تنی بیشتر حقارت می دیدی تا مامور منکرات، اقوام تورا بیشتر طرد می کردند تا غریبه ها. غریبه ای در وطن.
ولی دست کم بازما دستمون یک کم باز بود. یک جورهایی می نوشتیم. اما زن که نباید هیچ مردی در اسلام صدایش را بشنود، اگر خواننده باشی یعنی باید خفقان بگیری، به معنی تمام کلمه. سلب آزادی به معنای کامل.
 
من نمی دانم قضاوت چیست
اگر می خوانم
چه جرم است
 
درتن خوش سبز این ملک قدیمی
که قدیمی ترازتاریخ است
خواندن از کی می تواند جرم باشد
که زرتشت با شور آن سرزمین را کشت.
 
و حالا می خواند و می داند که صدایش فقط از آن ِ خود نیست. صدای ملتی است که صدایش جرم است اگر بلند شود.
 
به من رخصت بده ای حبس گریه
گریه ات را من بخوانم
 
کاش بتوانم توضیح دهم آن شدت ضربه ای که باکف دست راست می کوبد بردست چپ مشت کرده اش با ریتم جاز یا دست هایی را که به پهنا تا آنجا که بتوانند در هوا پرتاب شوند به شدت به طرفین باز می کند وسپس به هم می آورد و کف دست هایش را به هم می کوبد. گاهی به شدت پایش را در جا به زمین می کوبد یاسرش را توی گردن فرو می برد و سپس ازچپ و راست و جلو، و از بالا و پائین وگاهی نقش رقصنده ی هندی می شود، نه، مارهندی. با آن نرمش زیبای بدن.
 
اما نمی توانم بنویسم. دوباره می نشینم به تماشایش. آشنای دیرین است. غریب بوده است. در وطن غریب بوده است. هم چنان که من بوده ام و ما؛ ولی غریبه نیست. می نشینم به هم دردی اش. با او زمزمه می کنم. می خوانمش. با آوازش حرف می زند. درد دل میکند. با او زندگی می کنم هرلحظه اش را.
 
من باشما همیشه عاشقم
 
ترانه های اولیه را با صدایی  بغض آلود و هیجان زده می خواند:
" این هیجانی که دارم و از صدام معلومه، همه اش از عشقه که دست از سرم برنمی داره. یک کمی هم آروم نمی گیرم مثل بچه ی آدم بخونم" .
ولی کم کم خود را باز می یابد. کودک گم گشته خود را درمیان قبیله باز یافته است. پدرش را، مادرش را، خواهرش را و برادرش را. هیجان زده می گوید:
 
من میلیون ها خواهر دارم مثل پنجه ی آفتاب
من میلیون ها برادر دارم سبز و سرخ
محرم وعاشق
من کوه دارم شمرون
من حس دارم سرد
من عشق دارم گرم
من با شما همیشه جوونم
من باشما همیشه عاشقم
 
لرزش صدایش کاهش می یابد. حرکات دست و بدنش متعادل تر می شوند. میل به شیطنت در حرکاتش و نگاهش دیده می شود. شیطنت و خود شیرینی دختر پنج ساله برای والدینی که دوستش دارند. برایشان مزه می ریزد، ادا و اصول در می آورد. می داند دوستش دارند و حالا یواش یواش صدایش بازتر می شود، رساتر می شود، قوی تر و راحت تر می خواند.
 
خواننده ی توانائی است. بازیگر توانائی نیز هست. اعتمادش به نفس در این اولین برنامه بسیار بالاست. اگرچه در برنامه های بعدی، این مهمترین را آشکارا کم دارد. حالا می داند کیست و چیست ولی این را هم می داند که کجاست.
 
من زورقی شکسته ام
اما هنوز طلایی
 
آنگاه زورق شکسته را ناخدایی می خواهد
 
طوفان حریف من نیست
وقتی تو ناخدایی
بالاتر از شب هایی
از هرچه بد رهایی
 
گویی حرف می زند. آوازی درکار نیست. با تو درد دل می کند. با دوستی قدیمی یا جفتی قدیمی، همان گونه که خود می گوید. آمده است بریزد بیرون هرآنچه در دل نهفته است.
 
ای شکل ساده ی عشق
توهدیه ی خدایی
باتو نفس کشیدن
یعنی غزل شنیدن
رفتن به اوج قصه
بی بال و پر پریدن
ای تکیه گاه گریه
ای هم صدای فریاد
ای اسم تازه ی من
کعبه تو رو به من داد
 
اما این " تو" کیست که:
 
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید
تو بگو جز تو کدوم روز ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد سایبان خستگی بود
 
ولی خودش هم نمی داند این " تو " چه جور چیزی است.
 
تو بزرگ ترین سئوالی
که تا امروز بی جوابه
تورو باید از کدوم شب
از کدوم ستاره پرسید
از کدوم حال و کدوم شعر
پرسید ودوباره پرسید
تورو باید از کدوم گل
ازکدوم گلخونه بویید
تورو باید با کدوم اسب
از کدوم قبیله دزدید
غایب همیشه حاضر
تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ی ظلمت
یا نوک قله ی خورشید
 
آن زلزله ای که قلب من لرزاند...
 
اکنون سال ها از اولین اجرایش در تورنتو می گذرد. در GM Place ، محل اجرای بزرگترین کنسرت ها و بازی ها در ونکوور، ۵۰۰۰ نفر آمده اند او را ببینند. تعدادی هم از سیاتل و کالگاری خود را رسانده اند.
همان آوازها را می خواند. حالا آوازهای شادترش را بیشتر می خواند. به خواسته ی مردم حالا رقص هم  درکنار آواز هست اگر چه بدنش نرمی آن زمان ها را ندارد و با لباس هایی که به هیچ رو مثل آن زمان ها آلامد نیست و زیبا نیستند ولی برشور این شب به یاد آن دوران می افزاید. به نظر می رسد موهای بورش مصنوعی باشد. آن ها را بالای سرش جمع کرده است و درمیانه ی برنامه بازشان می کند به نشانه ی رفتاری casual . فرم موها لخت و زیبا نیستند. مثل زنی که چند ساعت چادری بر سر دارد و حالا چادر را از سر برمی دارد. آشفتگی موها پریشانی ِ وحشی ِ زیبا نیست. به گمانم همان منظر چند سال پیش در برنامه ی تورنتو با موهای مشکی ، بی هیچ آرایشی و با موهای بسته ی ساده در پشت سر بسیار زیباتر بود.
می گفتند صورتش را جراحی کرده است. با فیلم هایی که از او در نوار" تهمت " از پشت صحنه دیده بودم وبا تصاویری که درپرده ی پهنی در GM Place از نزدیک او را نشان می دادند، چنین به نظر نمی آید. اندکی اگر دقت شود گرد سال های رفته را در چهره اش می بینی. نگاهش را نمی دانم زیرا به نظر می رسید لنز رنگی بر چشم هایش داشت.
 
درمجموع حس خوبی از این کنسرت ندارم. گمان می کنم خودش نیست. تصور می کنم فضای لوس آنجلس او را جور دیگری گم گشته کرده است. درچهره اش چیزی کم می بینم. آن اعتماد به نفس همیشگی را کم دارد. یک جور نگرانی. آیا سن و سال است که هر روز بالاتر می رود؟ گمان نکنم. مگر ما " مادونا " را که هم سن و سال اوست نداریم. یا " شِر "،  یا " پاتریسا " که مظهر عشق فرانسوی برروی صحنه است و این ها همه بالای پنجاه سال را دارند.
به نظرم می رسد که خود را هنوز باز نیافته است. به دنبال main stream   لوس آنجلس به شکلی دارد جزئی از آن جماعت می شود. آوازهای سی چهل سال پیش برای ما خاطره است. تاریخ است. حتی اگر سال ها بعد نیز خوانده شوند. مگر ما " استارمانیاک " را در فرانسه نداریم که هرهفته هنوز از کانال فرانسوی پخش می شود و خوانندگان امروزی اغلب ادیت پیاف و موستاکی و دیگر هنرمندان قدیمی را اجرا می کنند واغلب سلیقه های خود را برآن می افزایند؟ مگر فرزندان باب مارلی گاهی آوازها ی پدر را نمی خوانند؟
اما بعد از آن چه . نباید گامی به جلو برداشت؟ خود گوگوش در مقام قدردانی از مهرداد آسمانی که هم با او درصحنه هم آواز بود و هم آهنگ های ترانه های جدیدش را ساخته است گفت آهنگ هایی که مهرداد برایم ساخت با آوازهای قبلی خوانایی دارد. آیا این درجا زدن در نقطه ای بسیار دورافتاده نیست؟ چه چیز زندگی حالای گوگوش با آن زمان خوانایی دارد. چه چیز حالای هرکدام از ما و بشریت با سی سال گذشته خوانایی دارد. امروز امروز است و حرف و هنر امروز را می طلبد با حرف های نو، با ارائه ی شکل هایی نو از احساسات آدم ها که گاهی همان است و گاهی تغییر می کند.
ترانه ی  “ You are beautiful “  جیمز بلنت آواز مردی است از لبخند دختری زیبا در مترو که دیگر او را نمی بیند. این قصه، قصه ی کهنه ی عشق است ولی تازگی بیان و اجرا است که این ترانه را زبانزد همگان می کند.
 
" آی مردم، آی مردم" آواز جدیدی است از گوگوش. ولی چه می گوید در آن جز استغاثه ی زنان ایران که مورد ستم واقع شده اند و شکایت و گله گزاری. این گله گزاری ها سال ها و بلکه قرنهاست در تاریخ ادبیات و هنر ما تکرار شده اند. آیا آنچه زن ایرانی و بسیاری از مردان ما نیاز دارند این نیست که خود را باور دارند و بدانند هیچ کس جز شخص شخیص خودشان حتی در پیشرفته ترین دموکراسی ها نمی تواند آن ها را به مقامی که می خواهند برساند و باید که خود دست هارا بالا زنند؟ کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
هنرمندی چون گوگوش که حرفش آویزه ی گوش هزاران مردم می شود و آوازش زمزمه ی زیر لب روزو شب، اگر چنین ترانه هایی سر دهد گمان نمی برید آنگاه چقدر می تواند حتی برد سیاسی - اجتماعی داشته باشد بی آنکه بخواهد مدعی باشد یا  خود را قیم مردم بداند؟
و آنگاه در این صورت نیست که " وطن " در ما جاری می شود؟ ما خود می شویم دنیایی، وطنی .
 
گمان من اینست که گوگوش هنوز در خارج از کشور خود را بازنیافته است. روزی خواهد رسید و شاید لازم باشد کسی یا کسانی دست ها را بالا زنند و او را در این زمینه یاری رسانند.  او نیاز دارد خودش را بخواند خارج از هرگونه مسائلی که رنگ شعارو show off بیابد و مثلا پرچم ایران بالا رود.
 
زیرا گوگوش خود به تنهایی مظهرو قربانی  بسیاری از اتفاقاتی است که در پنجاه سال گذشته  در قبل و بعد از انقلاب با دگرگونی هایی عظیم رخ داد، آن گونه که نادر نادر پوردر شعر تاریخی اش سرداد:
 
آن زلزله ای که قلب من لرزاند / گفتن نتوان که با دلم چون کرد.
همان که  بر من و تو نیز رفته است.
 
گوگوش کافی است خود را بخواند. خود واقعی اش را تاهمه چیز را باز گفته باشد. و آنقدر قابلیت دارد که من به جرات می گویم روزی در سطح همان ها که دربالا نامشان را بردم، درجهان شناخته شود، در سطح سلیون دیون، همان که در اولین کنسرت گوگوش به شگفتی سئوال کرده بود این کیست که ۱۵۰۰۰ نفر برای دیدارش شتافته اند.

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
سلام یاران

ما آمده ایم تا برای دخت ایران زمین بنویسیم . دست یاری شما را می فشاریم . عکس و مطالب خود را برای ما بفرستید و به جمع دوستداران گوگوش بپیوندید .

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
script language=JavaScript> function clickIE() { if (document.all) { return false; } } function clickNS(e) { if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) { return false; } } } if (document.layers) { document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN); document.onmousedown=clickNS; } else{ document.onmouseup=clickNS; document.oncontextmenu=clickIE; } document.oncontextmenu=new Function("return false")