تبليغاتX
دخت فرزانه ایران زمین
شاید بانوانی که از همسر خود جدا شده باشند بیشتر بتوانند عمق تنهایی یک زن را بعد از طلاق درک کنند و به این موضوع واقف باشند که یک زن بعد از طلاق می تواند در مظان اتهام و گمان های مختلف قرار گیرد.این مرحله از زندگی یک زن بحران ها و موج هایی ویرانگر به همراه دارد که اگر اراده استوار و حرکت بر مبنای فکر و تامل در آن نباشد فقط یک اتفاق ساده کافیست تا فرد را از پای در آرد.

زندگی خانوم گوگوش نیز بعد از جدایی از محمود قربانی دارای فراز و فرودهای بسیار بود  فراز و فرودهایی که هر کدام از آن بحرانی واقعی در زندگی خانوم گوگوش به شمار می رفت و برای دست و پنجه نرم کردن با آن اراده ای گوگوشی می طلبید.

 بانویی مانند خانوم گوگوش که از زیبایی خاصی نیز برخوردار است و شهرت و معروفیت ویژه ای نیز دارد  بیش از سایر بانوان می توانست بعداز جدایی  در مظان این اتهامات باشد و در مجموع شایعات در باره او پر رنگ تر و پر رونق تر بود.

از سویی دیگر یک زن مانند خانوم گوگوش با ویژگی های منحصر به فردی که دارد بیش از یک زن معمولی بعد از طلاق باید با تنهایی دست و پنجه نرم می کرد . نگاهی به زندگی گوگوش بعد از جدایی از محمود قربانی نشان میدهد که این هنر مند برجسته ایرانی حتی باید در این مرحله از زندگی در مقابل پیشنهاد دوستی ها و ابراز محبت هایی که از سوی اطرافیانش به وی می شد نیز حساس باشد . چه بسا همین اظهار محبت ها و ابراز دوستی ها نه تنها به شایعات مختلف دامن بزند بلکه دامی برای گرفتار کردن خانوم گوگوش بعد از جدایی باشد.

می دانیم که خانوم گوگوش بعد از جدایی از محمود قربانی به خوبی مرحله بحران تنهایی را پشت سر گذاشت و زمان دست و پنجه نرم کردن با شایعات و گذراندن مقطعی از زندگی که موج ویرانگری هایش ممکن است هر کسی را از پای در اورد را به خوبی برای خود آفرید او ایستاد و استقامت کرد و این مقطع را با موفقیت و افتخار پشت سر گذاشت و این زمان نه تنها بر زندگی هنری گوگوش اثر منفی نداشت بلکه مجموعه ای از بهترین آثار وی در این مرحله از زندگی این هنر مند خلق شد.

بسیاری از ترانه های ماندگاری که هنوز در کوی و بازار زمزمه زبان مردم و مورد علاقه افراد مختلف است در همین دوران از زندگی گوگوش آفریده شده است . بنا بر این می توانیم نتیجه بگیریم که تنهایی بعد از طلاق و هجوم انواع بحران ها به سوی گوگوش نه تنها این هنر مند معروف کشورمان را منزوی نساخت بلکه توانست از او بانویی با اراده آهنین بسازد که بتواند در عرصه هنر و موسیقی بدرخشد و از خود اثار ماندگار بر جای گذارد.

اما گوگوش  بعد از جدایی از محمود قربانی به دنبال فرصتی مناسب می گشت فرصتی برای فکر کردن . فرصتی برای زندگی کردن . فرصتی برای ارتباط بیشتر با مردم فرصتی تا بتواند به دلخوشی هایش و به آرزوهایش فکر کند . دلخوشی ها و آرزوهایی که می تواند آرمان هر زنی باشد.

وقتی اظهارات خانوم گوگوش بعد از جدایی از قربانی را در مطبوعات می خوانیم به نکاتی مهم و جالب پی می بریم نکاتی که در عین سادگی میتواند درسهایی بزرگ داشته باشد. وقتی به دلخوشیها و آرزوهای زنی مانند گوگوش که بزرگترین اسطوره هنر و موسیقی ایرانی در آن زمان بوده است نگاه می کنیم می بینیم که انسان در عین قرار داشتن در اوج و شکوه و عزت ممکن است برخی اوقات نیازهایی داشته باشد نیازهایی که شایسته است برای رسیدن به آن و برای به دست اوردن آن هزینه کرد .زحمت کشید و از پای ننشست .

خریدن خانه ای توسط گوگوش که پرده هایش را خودش دوخته باشد . درست کردن چایی  چیدن سفره . جارو کردن خانه . خرید خارج از خانه و مسایلی مانند اینها دلخوشیها و آرزوهایی است که گوگوش بعد از جدایی از محمود قربانی به آن اشاره میکند. این دلخوشیها و آرزوها در عین حال که ساده و ابتدایی به نظر می رسند اما فراموش نکنیم که گوگوش در بحرانی ترین مرحله زندگی اش آن را طلب میکند و همین آرزوها و دلخوشیها می تواند دستمایه ای برای خروج گوگوش از مرحله بحران تنهایی بعد از طلاق و اشنا شدن او با زندگی عادی و برگشت به زندگی روزمره باشد.

گوگوش با این رویکرد در زندگی خود سعی کرد امنیت فکری .امنیت روانی .استقلال مالی و اعتماد به نفس مضاعف برای خود بیافریند . او سعی کرد حتی از فرصت های کوچک در این مقطع از زندگی استفاده کند و با انرژی بیشتر و موقعیت بهتر وارد عرصه هنر شود و به تلاش خود در این عرصه ادامه دهد و در نهایت اثار شگرف از خود به جا بگذارد.

با هم قسمتی از متن اظهاراتی از گوگوش که بعد از جدایی از محمود قربانی در مطبوعات به چاپ رسید مرور می کنیم.

شایعات زیادی در باره من در دهانها می گشت . عشق و عاشقی . اعتیاد و ...را به من نسبت دادند ولی من هنوز هم در پاسخ به این شایعات ساکت مانده ام.من همیشه فکر میکنم آدمی مثل من در مورد اظهار محبت دیگران باید کمی تامل کند من از همان دوران کودکی در مغز کوچک خود اینطور استنباط می کردم که  اگر کسی اظهار محبت و علاقه میکند در پشت چهره مهربان او یک چهره دیگر نیز ممکن است وجود داشته باشد به همین خاطر علاقه اطرافیانم را نسبت به خودم جدی نمی گرفتم. گفتم علاقه اطرافیانم را با انها که به یکباره اطراف من سبز می شوند جدی نمیگیرم.

البته خانوم گوگوش بین این علاقه و علاقه های بی شائبه که از سوی مردم به او ابراز می شود تفاوت قایل شده است در جای دیگری او اینطور بیان می کند .

ولی احساسات بی شائبه ای هم دیده ام . احساسات و علاقه مردمی که اگر دارند بی ریا و صادقانه است زیرا آنها هرگز قصد برداشت مادی از آدمهایی مثل مرا ندارند.

گوگوش به صراحت بیان می کند که بعد از جدایی تنها شده است و سعی می کند زندگی خود را مانند زندگی یک زن معمولی رقم زند حال در این راه چقدر موفق بوده است جای کنکاش بیشتر دارد. گوگوش در باره تنهایی و کارهایش بعد از جدایی چنین می گوید.

حالا تنها زندگی میکنم .همیشه در خانه هستم . مگراینکه کار یا برنامه ای داشته باشم . شاید برای شما غیر قابل قبول باشد که برای اولین بار بعد از طلاقم رنگ پول را دیدم و از دستمزدی که گرفتم احساس لذت فوق العاده ای کردم هرگز اینقدر پول برایم ارزش نداشته بود . آنها که مرا می شناسند می دانند که من با پول و به خاطر پول زندگی نمیکنم بلکه تا آن اندازه کار می کنم که کار کردن مرا راضی کند .

و اما می رسیم به آرزوهای گوگوش . این هنر مند معروف کشورمان که اگر بگوییم در آن سالها به عنوان تک ستاره آسمان هنر موسیقی ایرانی می درخشید حرفی به گزاف نگفته ایم آرزوهایی بس زیبا دارد . که به زبان خودش آنرا مرور می کنیم.

به هر حال من همیشه آرزو داشتم مثل همه خانمهای ایرانی خانه ای از خودم داشته باشم . پرده هایش را خودم بدوزم . هر روز آنرا جارو کنم و جای هر چیز معین باشد و بگویم این خانه خودم است . من آنقدر در هتل ها . خانه های اجاره ای و بلا تکلیف زندگی کرده ام که از این طرز زندگی واقعا زده شده ام . به همین جهت قبل از هر چیز به فکر تهیه یک خانه افتادم .

از این گفته های خانوم گوگوش پی می بریم که او برای رسیدن به استقلال هم از نظر فکری و هم از نظر مالی اهمیت بسزایی قایل بوده است . گوگوش رسیدن به استقلال را از خرید یک خانه آغاز میکند اما فکر میکنید این خانه را چگونه می خرد . بشنوید .

پولهایم را جمع کردم و با کمی قرض و وام خانه ای خریدم که در خانه خود باشم و حالا واقعا احساس آرامش و آسایش می کنم .

گوگوش بعد از اینکه به استقلال نسبی دست می یابد سعی میکند برای خروج از مرحله بحران و مقابله با موج ویرانگری هایی که  به سراغش می اید زندگی خود را مانند زندگی یک شهروند عادی سامان دهد .مانند یک زن معمولی به خرید برود و امور خانه را انجام دهد . البته این برای یک هنر مند معروف بسیار سخت است که بخواهد سطح زندگی خود را در این مقطع اینگونه سامان دهد اما برای رسیدن به امنیت فکری و استقلال وجودی گوگوش این رویکرد را برگزید و توانست از عهده ان نیز خوب بر اید . خودش اینطور گفته است .

برنامه روزانه من مثل همه زنها رسیدگی به کار  خانه است حتی آشپزی و خرید را هم خودم انجام می دهم و هر روز  احساس می کنم به چیز تازه ای نیاز دارم و باز احساس می کنم که بوسیله همین چیزها به زندگی دوباره دلبستگی پیدا می کنم .

نکته مهمی که گوگوش در اظهاراتش به ان اشاره می کند ایجاد فرصتهای جدید است ایجاد فرصت هایی برای فکر کدن و زندگی کردن ایجاد فرصت هایی که میتواند چراغ راه حرکت آینده او باشد او این فرصت ها را خلق کرد و به رغم  مسایل و مشکلاتی که در تنهایی بعد از طلاق داشت از فرصت ها بهره جست و توانست بار دیگر جوانههای  بهاری بر شاخ و برگ پاییز زده زندگی خود برویاند.

حالا برای هر چیز و هر کاری فرصت فکر کردن دارم . تمام مسایل برای من موجودیت یافته اند . اگر می خواهم یک گلدان بخرم ساعت ها برای رنگ . نوع و شکل آن فکر میکنم یعنی حالا فرصت فکر کردن برایم پیدا شده است و پول دیگر برایم مسئله بغرنجی نیست و همان اندازه خرج می کنم که درامد دارم . برنامه ام را خودم تنظیم می کنم . روزها سر ساعت معینی از خواب بیدار می شوم . اغلب شبها برنامه دارم و ناچارم تا دیر وقت بخوابم و این دیر خوابیدن برایم عادت شده است .

گوگوش دراین مرحله از زندگی سرگرمی هایی دارد . سرگرمی هایی مانند مطالعه و سامان دادن به زندگی شخصی در عین حال که از تلاش در عرصه موسیقی و سینما غافل نیست به این امور نیز می پردازد و حتی کار در خانه نیز برایش اهمیت دارد.

شبهایی که کار ندارم خودم را با خواندن مجله و کتاب سرگرم می کنم . تا وقت خوابم برسد . به همین جهت صبح ها زودتر از  ساعت ۱۰ نمی توانم از خواب برخیزم . بعد از بیدار شدن صبحانه را اماده میکنم . من دوست دارم خودم چایی را درست کنم و همینطور خودم سفره را بچینم . من به کار کردن عادت کرده ام و همه کارهایم را خودم میتوانم انجام دهم.

همه آنچه در باره گوگوش گفتیم یک طرف همین جمله آخر او نیز یک طرف فراموش نکنیم که گوگوش گفت " من به کار کردن عادت کرده ام و همه کارهایم را خودم می توانم انجام دهم " من فکر میکنم اگر هر کسی فقط همین جمله را سرلوحه زندگی خود قرار دهد درس بزرگی است و می تواند از آن الگویی برای ایستادگی و صلابت بسازد.

به هر حال مرور زندگی گوگوش بعد از طلاق از محمود قربانی درسهای بزرگی دارد. رسیدن به استقلال فکری و مالی . مقابله با شایعات و گذر از بحرانهای بزرگ و کوچک با پشتکار و اراده محکم از جمله این درسها است . زندگی گوگوش بعد از جدایی از قربانی همراه با موج های ویرانگری بود که فقط یکی از آنها می توانست هر کسی را از پای در آرد اما او ایستاد و مقاومت کرد و در برابر همه نا ملایمات و رنجها تحمل و تامل کرد و با اراده قوی آن را پشت سر گذاشت.

برای این بانوی پر آوازه میهنمان آرزوی سلامت و سرافرازی بیشتر میکنیم  و امید داریم همچنان در گردونه پر تلاطم گردش روزگار که فراز و فرود فراوان دارد با شکوه  بدرخشد.

  

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
این سووال به ظاهر ممکنه سووال خیلی مهمی نباشه که ما بپرسیم کی می دونه خانوم گوگوش چند شنبه به دنیا آمده اند. اما اگه یک ذره فقط یک ذره به علاقه مندی های دوستداران خانوم گوگوش توجه کنیم متوجه خواهیم شد که نه تنها روز و ماه و سال بلکه حتی ممکن است ساعت و دقیقه تولد دخت فرزانه ایران زمین نیز برای علاقه مندانش مهم باشد.

اصلا از علاقه مندان خانوم گوگوش هم که بگذریم این موضوع که ایشون چه روزی از هفته به دنیا آمده اند ممکن است برای خود خانوم گوگوش هم مهم باشد و یک احتمال هم وجود دارد و ان اینکه همانطور که خیلی از ماها به دنبال این موضوع نگشته ایم که چند شنبه به دنیا امده ایم ممکن است خانوم گوگوش هم تا کنون در این مورد کنکاشی نکرده باشند.

به هر حال تصمیم گرفتم تو این مطلب که به همه دوستدارن خانوم گوگوش و خود خانوم گوگوش تقدیم می کنم روز تولد ایشون را بیان کنم .

خانوم گوگوش هجدهم بهمن ۱۳۳۱ هجری خورشیدی در تهران متولد شدند . این روز نخستین روز هفته یعنی شنبه هست و مطابق است با هفتم فوریه سال ۱۹۵۳ میلادی که این روز مصادف است با ۲۲ جمادی الاول سال ۱۳۷۲ هجری قمری  .

با این توصیف خانوم گوگوش اکنون ۵۴ سال سن دارند و می بینیم که با کمال خوشوقتی همچنان در صحت و سلامت کامل و با صدای رسا به جامعه هنری خدمت می کنند.

ما برای این بانوی فرهیخته و فرهنگور که تاریخ فرهنگ > تمدن و هنر ایرانی مدیون تلاشها و مساعی فرامو ش نشدنی او است آرزوی افتخار و سربلندی داریم و امید واریم سایه فرخنده دخت فرزانه ایران زمین همچنان سالهای سال بر سر فرهنگ و هنر ایران عزیز باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
 

گوگوش و دلکش دلبستگی هایی متقابل دارند . دلبستگی هایی که این دو هنر مند توانا را به هم متصل می ساخت . گوگوش بارها در جاهایی که از او پرسیده اند که کدامیک از خواننده های کشور را بیشتر دوست داری و نوای کدامیک را بیشتر می شنوی همواره نام خانوم دلکش را برده است .این علاقه مندی به حدی است که برخی از اثار خانوم دلکش توسط خانوم گوگوش بازخوانی شده است که البته گوگوش با توانمندی های ویژه ای که دارد از عهده این مهم بسیار خوب بر آمده و آثاری که در این رابطه خلق شده مورد استقبال عموم نیز قرار گرفته و این آثار در جای خود به آفرینش هایی جدید در عرصه موسیقی تبدیل شده است.

اما نکته ای که در اینجا می خواهم به آن اشاره کنم و شاید برای مخاطبین جالب و خواندنی باشد نقل قول هایی است که از دلکش در زمان حیات در باره گوگوش شده و عبارت های است که خانوم دلکش در رابطه با گوگوش و علاقه مندی های او بکار برده است.

این گفت و گو که در سال ۷۷ با خانوم دلکش انجام شده و  نشان میدهد که دلکش در زمان حیات با گوگوش روابط خود را حفظ کرده بوده و از کم کیف فعالیت های هنری گوگوش آگاه بوده است.

دلکش حتی می دانست که گوگوش در منزل تمرینات موسیقی خود را ادامه می دهد . سه تار و پیانو می نوازد و آهنگ هایی را تمرین می کند .

در جایی از این گفت و گو دلکش به حضور گوگوش در جمع صمیمی مردم تهران زمانیکه تیم ملی فوتبال کشورمان به جام جهانی راه یافت اشاره می کند و مناظر شگرف و شگفت انگیز حضور گوگوش در میان مردم را خوب ترسیم می نکد.

با هم  قسمت هایی از این گفت و گو را مرور می کنیم .

دلكش:  ديديد ترانه های گوگوش آن آخری ها چه حال و هوائی گرفته بود؟ آن ترانه ها واقعا ماندگار شد. مثل اون ترانه "دوتا ماهی”. راستی شما خبرداری "شهريار قنبری” كجاست؟ خيلی از اين ترانه های گوگوش را او گفته بود. خيلی با استعداد بود، نمی‌دانم كارش به كجا كشيد.

- قنبری هست و يك كارهائی هم می‌كند، اما هيچكس دور از وطن تخم طلائی نمی‌كند. گوگوش چه می‌كند؟ شما از او خبری داری؟

دلكش: نمی‌دانيد برای خودش چه شخصيتی شده! يك دوره تمرين سه تار كرد و بعد هم پيانو ياد گرفت. حتی شعر هم می‌گويد. بعضی از شعرهائی را كه خودش گفته خوانده، اما فقط برای خودش . گوگوش چيزی از آب درآمد كه كسی فكرش را هم نمی‌كرد. زياد از هم دور زندگی نمی‌كنيم. حوالی "جردن" می‌نشيند. توی يك آپارتمان كوچك. گاهی همديگر را می‌بينيم. می‌دانيد كه شوهرش كيه؟ كيميائی. اين آخری ها شنيدم كه زندگی اش را بصورت فيلمنامه نوشته و تقاضا ی ساختن آن را هم كرده! شايد اجازه بدهند. دنيا را چه ديده ايد؟ من كه رنگارنگش را ديدم.

- شنيدم نسل جوان ايران هم او را می‌شناسد. همانطور كه شما را می‌شناسد. از روی ترانه ها. راست است؟

دلكش : آقا چه می‌گوئی؟ همين فوتبال كه شده بود و ايران امريكا را شكست داد، می‌دونين مردم نصف شب ريختن تو خيابان ها؟ بعد هم شنيدم كه آن شب گوگوش هم با حجاب آمده بود توی خيابان جردن تا با مردم شادی كند. جوان ها می‌ريزن دورش. می‌دونين كه اونشب مردم با وانت بار و كاميون و تريلی در خيابان ها راه افتاده بودند و از اين محله به آن محله می‌رفتند. گوگوش را جوان ها می‌برند روی يك از اين تريلی ها و نمی‌دونم ازكجا يك بلند گو هم می‌آورند كه بخواند. از جوان ها اصرار و از او انكار. بالاخره خودش و كيميائی جوان ها را قانع می‌كنند كه اين كار صلاح نيست.

- شايد هم يك روزی در استاديوم يكصد هزار نفره بخواند!

دلكش: خودش هم همين اميد را دارد.

به امیدی که این آرزوی دیرین خانوم گوگوش و همه علاقه مندان به وی عملی شود و روزی دخت فرزانه ایران زمین در میان یکصد هزار نفر از علاقه مندان و دوستداران فرهنگ و هنر ایران زمین بخواند .

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
گفت و گوی گوگوش با روزنامه اينترنتى «روز» داری نکات مهم و حائز اهمیتی است که سووالات زیادی در باره زندگی هنری و شخصی دخت فرزانه ایران زمین را پاسخ می دهد . ضمن تشکر از خانم  بنفشه ميترا بخشهایی از این گفت و گو را انتخاب کرده ایم و برای علاقه مندان در اینجا گذاشتیم .

گوگوش در كاليفرنيا چه مى كند؟

گوگوش در كاليفرنيا تلاش مى كند موانع را از سر راهش بردارد. البته چند روزى است بعد از دو سال كه از طريق دادگاه جلوى فعاليت و خواندنم را گرفته بودند توانسته ام از قيد قراردادهاى تحميلى آزاد شوم و خوانندگى را از سر بگيرم.

و زندگى چگونه مى گذرد؟

نسبت به آن تنش هائى كه در ۲۱ سال گذشته داشتم، زندگى ام در آرامش بيشترى مى گذرد. در كنار فرزند و نوه هايم. البته اينجا هم تنش هست، ولى تنش هاى اينجا بيشتر فردى و شخصى است. بايد مواظب باشيم به خودمان و دورو برى هايمان صدمه كمترى برسد.

 

لابد انتظار نداشتيد كه در اينجا با اين مسائل رو برو بشويد.

چرا، اتفاقا من در ايران كه بودم، هميشه اين چيزها را در ذهنم پيش بينى مى كردم. همين اتفاقاتى را كه در اين دو سال برايم افتاد و اصلا همين چيزها بود كه مانع مى شد پا پيش بگذارم. مى گويند هرچه را براى خودت تكرار كنى، برايت اتفاق مى افتد. و من گاهى فكر مى كنم آنقدر اين چيزها را به خودم گفتم و تكرار كردم، كه عاقبت اتفاق افتاد.

 

ولى به هر حال اين چيزها ساخته ذهن شما نبود. وجود داشت.

بله وجود داشت. واقعى بود. در اطراف من آدم هائى بودند كه براى مال اندوزى از هيچ كارى، فروگذار نمى كردند. حتى به قيمت جعل و دروغ.

اصلا آن «كسانى كه در ايران فعاليت هنرى» مى كنند، چطور سراغ شما آمدند؟ چه شد كه بعد از آن همه سال، فكر كرديد از ايران بياييد بيرون؟

اگر بگويم كه اين اتفاق براى من چنان سريع روى داد كه فرصت فكر كردن براى قبول يا ردش را پيدا نكردم، شايد باور نكنيد. تا قبل از آن، يعنى تا شش هفت ماه پيش از آن، باز از طرف كسان ديگرى هم از اين پيشنهادها به من مى شد كه نمى پذيرفتم. حتى نمى خواستم با آنها برخورد بكنم كه پيشنهاد را از زبان شان بشنوم. از مسعود خواهش مى كردم با آنها صحبت كند و در عين دادن جواب منفى، اصولا ببيند آنها چه كسانى هستند.

 

چه كسانى بودند؟

ظاهرا از همين هائى كه كنسرت مى گذارند. ولى من به هر حال پيشنهاد آنها را نپذيرفتم، ولى به يكباره از طريق مسعود به من پيشنهاد كردند كه در فيلم بازى كنم.

 

از طرف برادران شايسته در هدايت فيلم؟

بله، من هم قبول كردم و با هم قرار داد بازى در چهار فيلم را بستيم. شايسته اول اصرار داشت كه اسمش برده نشود، بعد وقتى قرار داد را بستيم، در ميانه كار ديدم ديگر خودش را كنار كشيده و مرا سپرده به آقايى به نام خوش زبان.

 

يعنى شايسته قرار داد را بست و گفت اجازه بازيگرى شما را هم مى گيرد؟

بله، ولى بعد گفت بايد بيرون از ايران كار كنيم تا جلوى مزاحمت ها و اشكالاتى كه مى تواند پيش بيايد، گرفته شود. گفت بهتر است اينجا نباشيم، كار را تمام مى كنيم و اينها را در برابر عمل انجام شده قرار مى دهيم. همان كارى كه براى ديگر هنرمندان قديمى كرده بودند. به هر حال چند روز بعد از بستن قرار داد، مسعود از قول شايسته گفت دلت مى خواهد در حين بازى در فيلم، چند كنسرت هم بدهى؟ من خيلى سرسرى و عادى گفتم: آره، چرا كه نه. اگر بشود كه خوب است. بد نيست!

 

بد نيست؟

فكرش را بكنيد، من يك عمر، شب ها چه خواب هائى كه نديده بودم و حالا مى گفتم: بد نيست! خلاصه به همين دليل اصلا نمى دانستم در قرار داد ما درباره كنسرت قرار است چه چيزى گذاشته شود. ظرف يك هفته اين قرار داد هم بسته شد و ظرف دو سه روز، پاسپورت من آماده شد.  

 

 هر بار كه مراجعه مى كردم، مى گفتند اينقدر بدهكارى و روى گذرنامه ات ممنوعيت وجود دارد. آن پول را به دارايى بده، كاغذ رفع ممنوعيت را بياور تا ما پيگيرى كنيم. من هم نه اين پول را داشتم، و نه اصلا پرداخت آن را قبول داشتم. هميشه مى گفتم: اين پول را به دارايى بدهكار نيستم. بعد هم اگر بدهكار بودم، شامل مرور زمان شده، و اگر هم نشده، وقتى شما مى گوييد صداى زن حرام است، چرا مى خواهيد پولش را بگيريد؟

 خوش چهره در ايران چكاره بود؟

(با خنده) خوش چهره، نه، خوش زبان. خوش چهره يك آقايى است كه قرار بوده در كابينه جديد وزير اقتصاد باشد.

 

بله، ببخشيد

خوش زبان در ايران بود، و از اول به اسم ديگرى به من معرفى شد. البته نمى خواهم نبش قبر بكنم، ولى يك جورى در دفتر شايسته بود كه به نظر عادى نمى رسيد.

 

چه شكلى بود؟

شبيه آقاى خيابانى كه در گروه ورزش تلويزيون است.

 

ولى او كه نيست؟!

نه، شبيه برادر دوقلويش بود. كت و شلوار تميزى هم مى پوشيد.

 

شما هم سئوال نمى كرديد كه آقا شما چكاره ايد، يا حتى از شايسته نمى پرسيديد كه او كيست؟

چرا شايسته گفت ايشان در كانادا اقامت دارند و امور مربوط به سفر ما را انجام مى دهند، ولى درواقع اصلا كار به اين چيزها نكشيد. همه كارها، شايد در طول يك هفته انجام شد. من اول بار او را در مقابل اداره گذرنامه ديدم. آمده بود كه به گفته خودش، پاسپورت مرا بگيرد و همان روز براى گرفتن ويزا به سفارت كانادا ببرد. بعد ها خبردار شدم كه جاى من، در پاسپورتم امضاء كرده. يعنى نوشته بود گوگوش، در صورتى كه امضاء من گوگوش نيست. بعد هم با پاسپورت من رفته بود پاريس تا براى برگزارى كنسرت قرار داد ببندد، بعد از دو سه روز هم برگشته بود ايران.

 شهرام ناظرى به من زنگ زد و گفت خيلى راجع به تو با آقاى خوش زبان حرف زدم. من گفتم: خوش زبان كى هست؟ او پاسخ داد يك آقايى است و بعد هم با مغلطه، سر و ته حرف را هم آورد و جمعش كرد.

 با هم از تهران بيرون آمديد؟

بله، اين آقا همراه ما بود به اضافه يك آقا و دو خانم ديگر. من هيچ كدام را نمى شناختم. فقط شايسته در فرودگاه به من گفت شما خيالتان راحت باشد. من خودم را به شما مى رسانم.

. خلاصه بگويم كه من در برابر عمل هاى انجام شده زيادى قرار گرفتم. بعد كه به كانادا رسيديم، يكى از دوستان بچگى مسعود همراه همسرش كه يك وكيل آمريكايى بود، پيش ما آمدند و آن قرارداد را به انگليسى برگرداندند. البته در ترجمه انگليسى يك چيزهايى هم تغيير كرد.

 

مثلا چه چيزهايى؟

مثلا نوشته بودند ۵۲ كنسرت در يك سال، يعنى من هم بايد فيلم بازى مى كردم، و هم هفته اى يك كنسرت مى دادم، ماراتن خواندن. من هم چون سال ها بود كه اين كار را نكرده بودم، ديگر حتى نمى دانستم ۵۲ كنسرت در سال يعنى چه. آن هم با چه دستمزدى. دستمزد شش هفت كنسرت در ازاى دادن ۵۲ كنسرت. در واقع از نادانى خودم بود. نمى دانستم.

 

آقاى كيميايى هم نمى دانستند؟

نمى دانم كه مى دانست يا نمى دانست، ولى قاعدتا اگر مى دانست، نبايد مى پذيرفت، چون كار خودش به تعويق مى افتاد و به اين دليل نمى خواهم قبول كنم كه او مى دانست.

 

بله نمى شد هم ۵۲ كنسرت داد و هم ۴ فيلم بازى كرد.

همين طور هم شد ديگر. بعد مدام به من مى گفت: پس فيلم من چه شد؟ همه چسبيده اند به كنسرت تو و كار من در هوا ول شده. من هم نمى دانستم كدام طرف را بگيرم. عاقبت هم كار كنسرت را ول كردم و دنبال ساخت فيلم به كوبا رفتيم. دو ماهى هم آنجا علاف بوديم،

ازآن شبى بگوئيد كه از ايران آمديد. شب آخر.

شب عجيب و غريبى بود. اصلا نمى دانم چطور چمدانم را جمع كردم، به هر حال فكر مى كردم برمى گردم. خوشباورانه عمل كردم و بچگانه. در فرودگاه وحشت عجيبى داشتم كه نكند جلوى مرا بگيرند. حتى موقعى كه سوار هواپيما شديم، باز هم فكر مى كردم الان مى آيند و مرا پياده مى كنند. هواپيما هم كه اوج گرفت، با خودم گفتم الان با بيسيم دستور بازگشت مى دهند و مى گويند در هواپيما، مسافرى هست كه نبايد پرواز كند...

 

ايرانى هاى زيادى، آدم هاى كاملاً معمولى، در اين سال ها، همين حس را تجربه كرده اند.

بله مى دانم. خيلى حس عجيبى بود. يك ترس دلنشين. البته بعدش دلنشين شد.

شايد هم سفر كردن را فراموش كرده بوديد.

آره، واقعا. عين بچه هائى بودم كه براى اولين بار مى خواهند به سفر بروند. اصلا خودم را فراموش كرده بودم. وقتى با من حرف مى زدند، درباره كنسرت يا چيزهاى ديگر، عين عقب مانده ها نگاه مى كردم. يعنى اين اتفاقات دارد براى من مى افتد؟ من بايد بروم روى صحنه؟ چه تجربه اى بود!

 

پايتان را كه گذاشتيد روى خاك كانادا چه؟

گيج و گنگ بودم. انگار مرا به ديوار كوبيده باشند. نمى دانستم چه اتفاقى دارد مى افتد.

 

و اتفاق افتاد. رفتيد روى صحنه. يك صحنه به ياد ماندنى. گريه مى كرديد و چه بسيار آدم ها كه با شما گريه كردند. مى ديديد آن آدم ها را؟

صحبت مردم و من نبود. من بين مردم بودم و مردم روى صحنه. با هم گريه مى كرديم. با هم مى خنديديم. يك حال استثنايى بود كه فكر نمى كنم در تاريخ موسيقى دنيا اتفاق افتاده باشد. يعنى يك خواننده براى مدت ۲۱ سال اجازه خواندن نداشته باشد. صدايش را توقيف كرده باشند. فكر كنيد من تمام اين سال ها نخوانده بودم، حتى در خلوت. اصلا نمى دانستم آيا صدا دارم؟ مى توانم بخوانم؟

 

به نظر مى آمد كه صدايتان را هم زندانى كرده بوديد. در زمزمه هم، صدا از يك حدى بالاتر نمى آمد

دقيقا. هر وقت مى خواستم يك چيزى را زمزمه كنم، آنقدر يواش مى خواندم كه كم كم فكر كردم صدايم سقف پيدا كرده. صدايم رفته. اصلا فكر مى كردم ديگر نمى توانم بلند بخوانم. اصلا نمى دانستم چطورى بايد رفت روى صحنه. چكار بايد كرد..

 

و در اولين كنسرت ها، به نظر مى رسيد حركت كردن يادتان رفته

نه، يادم نرفته بود، مى ترسيدم حركت كنم.

  

ماجراى آن درگيرى ها چه بود؟ در كجا ريشه داشت؟

همان طور كه گفتم در قرار داد نوشته بودند ۵۲ كنسرت در يك سال. بعد به كمك آن وكيل آمريكايى، در متن انگليسى، قرار براين گذاشته شد كه تا يك سال هرچه كنسرت گذاشتند، گذاشتند، اگر نگذاشتند، ديگر قرارداد تمام شود. اما آقاى خوش زبان، قبل از اينكه يك سال تمام شود، از طريق چند واسطه با يك كمپانى آمريكايى قرارداد بست كه من براى آنها ۱۹ كنسرت بگذارم، آن هم در حاليكه من ديگر با او قراردادى نداشتم.

 

ارتباط اين آقاى قاسمى با مسئله چه بود؟

امير قاسمى و مسعود جمالى همان دو نفرى بودند كه بدون داشتن نمايندگى از طرف من، و براساس مذاكره با آقاى خوش زبان قرارداد را با آن كمپانى آمريكايى بسته بودند. ۷۰۰ هزار دلار هم پول گرفتند، كه ۲۰۰ هزار دلار را براى خودشان برداشتند و بقيه را هم دادند به آقاى خوش زبان. خوش زبان هم كه مى دانست به پايان زمان قراردادش با من رسيده...

 

اسم شايسته در قرار داد بود يا خوش زبان؟

در كانادا وقتى قرار داد را به انگليسى نوشتيم، مجبور شديم اسم خوش زبان را وارد قرارداد كنيم.

 

بله، مى گفتيد..

خوش زبان از ۵۰۰ هزار دلارى كه گرفت، بابت بخشى از دستمزد كنسرت هاى قبلى، ۲۰۰ هزار دلار به حساب من ريخت و بقيه را برداشت. بعد وقتى آن كمپانى آمريكايى فهميد كه من قرار نيست برايش كنسرت اجرا كنم، از من، امير قاسمى، جمالى و خوش زبان به دادگاه به جرم كلاهبردارى شكايت كرد. خوش زبان هم كه غيبش زده و دستمزد مرا نداده بود. خلاصه يك سال به دادگاه رفتن گذشت، تا بالاخره من در عين بيكسى و دست تنهايى، قبول كردم كه برايشان ۳ كنسرت بگذارم تا ۷۰۰ هزار دلارى كه آنها داده بودند به اين ترتيب جبران شود. آن سه كنسرت را هم گذاشتم، غافل از اينكه در قرارداد اصلى ۱۹ كنسرت پيش بينى شده است.

 

چقدر پيچيده و سخت

نمى دانيد چه وضعى داشتم. حتى گفتم باشد اين كنسرت ها را مى گذارم، ولى اين آقايان با من بازى مى كردند و در واقع مى خواستند مرا، هم قد خود بكنند، تا منفعت ببرند. مى دانيد بعضى آدم ها دوست دارند ديگران را نيز به اندازه قد خودشان پايين بكشند، كوتاه بكنند، تا اموراتشان بگذرد. به هر حال من زير بار نرفتم و به كمك مهرداد، بالاخره مسئله حل شد.

 

قرارداد شما در تهران با شايسته چگونه بود؟

قرار بود من اين تعداد كنسرت بگذارم و او رقم مشخصى را به عنوان دستمزد به من بدهد.

 

و بقيه اش هم به آقاى شايسته برسد، ظاهرا

ظاهرا. من اين طور فكر مى كردم، بعد ها فهميدم او با من قرار داد بسته، ولى قرارداد را يا به خوش زبان فروخته يا به او واگذار كرده و يك درصدى گرفته است.

 

در تهران مى گفتند در مورد نوع لباس صحنه و حتى اينكه چه ترانه هائى را بخوانيد، هم صحبت شده.

اصلا.

 

ولى پينگ پنگ با مزه ايست، نه؟

خيلى.

 

از مهرداد گفتيد. همان هنرمند جوان؟

بله، او هنرمند بسيار توانايى است، هم در خوانندگى، هم در آهنگسازى و هم بسيار رفيق روزهاى تنگ است. او به من خيلى كمك كرد. اولين كار مشترك ما آهنگ كيوكيو بنگ بنگ بود كه براى من ساخت. بعد آلبوم آخرين خبر، و حالا هم آهنگ هاى اين آلبوم آخر، به اسم مانيفست، ساخته و تنظيم اوست.

 

مانيفست؟ چه چيزى را مى خواهيد بگوييد؟

مانيفست در فرهنگ لغت خيلى معنى دارد. من فكر مى كردم مانيفست فقط و فقط يك كلمه سياسى به معناى بيانيه يك حزب سياسى است، ولى خيلى معانى ديگر دارد.

 

و از بين همه معانى، كدام به كار شما نزديك است؟

ببينيد يكى از معانيش پديدار شدن است، مثل ستاره هالى. يا مثل جنى كه يكهو پديدار مى شود.

موسيقى اش مرا ياد غولى مى اندازد كه از بطرى بيرون مى شود

مثلا يك چنين چيزى.

 

و هركارى مى تواند بكند.

نه، غول نيست واقعا.

 

غول نه، ولى نيرويى كه آزاد مى شود.

يك پرنده كوچك است كه آزاد مى شود. ياد شاملو مى افتم. يك شب، تهران، در خانه پدرى مسعود بوديم. همان اتاقى كه پر از كتاب است. شاملو را آورده بودند آنجا. شب ماند پيش ما. تاصبح بالاى سرش نشستم. گفت: من پرواز نكردم، پرپر زدم. چقدر اين حرف قشنگ است. من سال ها نتوانستم پرواز كنم، پرپر زدم.

 

والان داريد پرواز را شروع مى كنيد

براى پرواز، آدم بايد بتوانداوج بگيرد. براى من ديگر اوج گرفتن دير است. حداكثر بتوانم، يا بخواهم پنج سال ديگر، سرپا باشم. نمى خواهم جورى بشود كه دوست ندارم. در اين حرفه نبايد زياد توى دست و پا باشى، جلو چشم باشى. نمى خواهم اسم كسى را بياورم، ولى دوست ندارم بگويند شده اى مثل...

 

ما در تهران مى گوييم مثل لوس آنجلسى ها....

.... نمى خواهم به آنجا برسد. من به خودم و به حرفه ام ۲۱ سال بدهكارم.

 

همين طور به مردمى كه شما را دوست دارند

به آنها كه خيلى بيشتر. ولى خوبيش اين است كه بدهى شامل مرور زمان مى شود.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
script language=JavaScript> function clickIE() { if (document.all) { return false; } } function clickNS(e) { if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) { return false; } } } if (document.layers) { document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN); document.onmousedown=clickNS; } else{ document.onmouseup=clickNS; document.oncontextmenu=clickIE; } document.oncontextmenu=new Function("return false")