تبليغاتX
دخت فرزانه ایران

اول اینکه : اگر اهالی میامی دیدند که آفتاب کمی با تاخیر طلوع کرد و برای دیدن شعاع نورانی این گوی آتشین مجبور شدند لختی درنگ کنند و منتظر بمانند زیاد تعجب نکنند زیرا این گوی آتشین شب گذشته را تا پاسی از شب در محفل دوستانه خانم گوگوش بوده و با کنسرت با شکوه میامی شب را به صبح رسانده است و سرمست از حضور گرم و صمیمی خانم گوگوش نازنین در بین یاران،  صبحگاهان کمی به خواب رفته و در رویای همنشینی با دخت فرزانه ایران زمین طلوع و تابش را از یاد برده پس بر آفتاب خرده نگیرید!!! و بگذارید این گوی آتشین در رویای آن آفتاب آتشین پس از این همه سال تابیدن و تابیدن دمی بیاساید و در برابر تابش آفتاب فرح بخش وجود گوگوش نازنین کرنش کند!!! و طعم تابش را بچشد و به حقیقت آفتابی شود !!!!

    

دوم اینکه : شنیدیم که در کارنیوال میامی خوش شانس ها باز هم شانس آوردند و دست در دست بانوی هزار ترانه ایرانی گذاشتند . شنیدیم دخت فرزانه ایران زمین این بار هم خواهش یارانش را ناکام نگذاشت و چهره های منتظر را بشارتی نیکو داد . شنیدیم یاران گوگوش خیلی خیلی نزدیک تر از کنسرت های دیگر چشم در چشم آفتاب گشودند و گرمای التیام آور دستانش را حس کردند .....اگر فکر می کنید کم موهبتی است دست در دست آفتاب گذاشتن بدانید که چنین نیست که موهبت و غنیمت شگرفی است که در میامی جلوه گر شد و دوستداران بانوی آب و آیینه در غفلت آبنوس شب با صبحگاهان دیداری نزدیک کردند ..آفرین بر این همه صمیمیت ....مرحبا بر این همه سخاوت ......احسنت بر این همه عطوفت .....

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
۱۵ سپتامبر آواي دل انگيز دخت فرزانه ايران زمين گوگوش نازنين با ترانه هاي دلنشين ايراني در ذهن جانمان جاودانه خواهد شد براي رسيدن به اين روز بزرگ لحظه شماري كنيد !!!!

برای یافتن بزرگترین سووالی که در ذهن دارید برای دانستن بزرگترین سووالی که تا کنون بی جواب مانده است و نه تو بیداری و نه تو خواب آن را نیافته اید و در هیچ کتاب و قصه ای آن را مرور نکرده اید و حتی اگر همه دنیا را بگردید باز جوابی برای آن نمی یابید و حتی اگر از میان آتش و باد و خشکی و دریا نیز بگذرید به آن نمی رسید کافیست ۱۵ سپتامبر به میامی بروید و با گوگوش نازنین همنوا شوید و در کنسرت با شکوه دخت فرزانه ایران زمین شرکت کنید و از واژه های ناب کلام دخت فرزانه ایران زمین جان تازه بگیرید!!! و جواب سووال محبوبیت بی نظیر گوگوش را در گرمی دستان دوستدارنش بجویید !!!

تو بزرگترین سوالی

که تا امروز بی جوابه

نه تو بیداری نه تو خواب

نه تو قصه وکتابه

برای دونستن تو همه دنیا روگشتم

از میون آتش وباد

خشکی ودریا گذشتم

تو رو پرسیدم وخواستم

از همه عالم وادم بی جواب اومدم اما... حالا از خودت می پرسم

تو روباید از کدوم شهر از کدوم ستاره پرسید؟

از کدوم فال وکدوم شعر پرسیدو دوباره پرسید

تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید

تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید؟

غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟

اونور اینجا واونجا

اونور امروز وفردا

عمق روح ابی اب

ته ذهن سبز صحرا

مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی

تو صراحت طلوع ونفس هر بیداری هستی

مثل خورشید مثل دریا روشنی وبا صراحت

تو صمیمیت آبی واسه شستن جراحت

غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟

تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم تو رو حس کردم تو نبضم

من تو رو نفس کشیدم

مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی...

به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی؟

تو رو باید از کی پرسید؟

توروباید با چی سنجید؟

تو رو حس می کنم

اما کاشکی چشمهام تو رو می دید

غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید

از ته دره ظلمت یا نوک قله خورشید؟

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |

خدا گریه ی مسافرو ندید

دل نبست به هیچکس و دل نبرید

آدمو برای دوری از دیار

جاده رو برای غربت آفرید

براستي دخت فرزانه ايران زمين ، بانوي هزار ترانه ايراني ، گوگوش نازنين در ترانه " جاده " با صداي اهورايي خود فواره ها را به كرنش وا  مي دارد ،  اوج را معنا مي بخشد ، شگفتي را تفسير مي كند و جلوه اي شگرف و اعجاب انگيز از حركت آدمي به سوي تعالي و اوج به تصوير مي كشد .

         

ترانه جاده با دورنمایی از یک جاده آغاز می گردد ،   جاده ای که بی شک همان مسیر زندگی همه انسان ها است  زندگی که با پستی ها و بلندی های بسیارش! آغازي براي  رفتن،  آغازي براي كنده شدن از مرداب بودن ، آغازي براي بالا آمدن و آغازي براي رسيدن به اوج است و البته جاده آغازي براي افتادن در چاله و چاه،  آغازي براي زمين خوردن،  آغازي براي به خاك افتادن نيز هست اما همه اين تلاشها در نهايت در مسير بالا آمدن و آغازي براي رسيدن به اوج و افتخار است و گوگوش نازنين اين جاده پر فراز و نشيب را پيمود و به اوج رسيد.

 

جاده اسم منو فریاد می زنه

می گه امروز، روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاس

روی شونه های لرزون منه

 

گوگوش نازنين در اين ترانه  از دعوت جاده ي زندگي  براي حركت آدمي در اين مسير حرف مي زند ، جاده هاي حركت به سوي تعالي و بالا آمدن بارها و بارها اسم همه ما را صدا زده است و  بسياري از ما حتي بارها و بارها در اين جاده قدم گذارده ايم و برخي بالا و بعضي  بالاتر آمده ايم و بسياري  نيز همچنان جاده پر پيچ و خم زندگي را مي پيماييم و مناظر فريبنده آن را مي نگريم ‌!

گوگوش در اين ابيات صداي خود را رساتر و بلند تر مي كند و بر زيبايي و طراوت ترانه مي افزايد  رسايي صداي گوگوش تلنگري بر ماست كه:  آي آدمياني كه در اين  جاده  قدم گذاشته ايد  ،  هشدار  ،  : براي رسيدن به اوج ،  براي بالا آمدن و بالاتر رفتن بايد دل بريد،  بايد كوله بار خاطره ها را برداشت و دل به جاده حركت سپرد بايد سكون را گذاشت و جاده را تا انتها رفت .

 

از تموم آدمای خوب و بد

از تموم قصه های خوب و بد

چی برام مونده به جز یه خاطره

نقش گُنگی رو غبار پنجره

 

گوگوگوش  نازنين در حركت پر پيچ و خم جاده زندگي خوب مي داند كه چه آدمياني از خوب و بد در گردنه هاي سخت گذر اين جاده او را ملاقات خواهند كرد،  چه كساني كه خنجر زهر آگين خود را در پشت چهره الفت پنهان كرده اند و منتظرند فرصتي پيش آيد و قلب انسان راهوار را از هم بدرند و جاده حركت زندگي را تنها جولانگاه بي رقيب حركت جسته و گريخته خود كنند امروز خاطره همه اين آدميان خوب و بد ،   امروز خاطره همه اين قصه هاي خوب و بد در ذهن و دل گوگوش نازنين نهفته است اما ديده ايم كه او حتي از اين خاطره هاي بد هيچگاه به بدي نيز  ياد نمي كند و هميشه از كنار آن با سخاوت گذشته است ! اين درس ديگري در جاده حركت به سمت اوج است كه از همه آدميان خوب و بد و از همه حرفهاي خوب و بد خاطره اي گنگ بگذاريم و بگذريم .

 

جاده آغوششو واکرده برام

منتظر مونده که من باهاش بیام

قصه ی تلخ خداحافظی رو

می خونم با اینکه بسته هست لبام

 

و گوگوش نازنين حركت در جاده رسيدن به اوج را سرانجام آغاز كرد او بدون توجه به ملامت ها بدون اعتنا به چوبهايي كه لاي چرخ ترقي و تعالي او گذاشته شد همه سردي ها را به عشق آغوش گرم جاده ي  به اوج رسيدن فراموش كرد و خود را به جاده زندگي سپرد و به انتظار آن پايان داد. گوگوش در اين مسير تلخي ها را به جان خريد و به پاس ارزشهايي كه برايشان ارزش قايل بود از خيلي چيزها گذشت ،   گوگوش در جاده زندگي و در جاده  ارزشهايش بهترين سالهاي زندگي خود را داد اما از ارزشهايش دست نكشيد و از آن نكاست و اين راه پر فراز و نشيب را ادامه دادو همچنان نيز ادامه مي دهد .

 

پشت سرگذاشتن خاطره ها

همه ی عشق ها و دلبستگی ها

خیلی سخته ولی چاره ندارم

جاده...

ترانه جاده چه زيبا به انتها مي رسد اگر چه با به انتها رسيدن اين ترانه قصه رفتن تا رسيدن براي گوگوش آغاز شده است اما او در پايان اين ترانه به زيبايي تصويري از حركت خود ارائه مي دهد بدين سان كه همه خاطره ها را پشت سر مي گذارد همه دلبستگي ها را رها مي كند و فقط به ارزشهايي مي انديشد كه از آنها ياد و خاطره دارد به ارزشهايي مي انديشد كه دلبستگي هايش را آفريده است گوگوش اقرار ميكند كه حركت در اين مسير سخت و طاقت فرسا است اما به اعتقاد خودش....

 

 

 خيلي سخته ولي  چاره ندارم

جاده فرياد مي زنه

 بيا .........!

 

شعر ترانه زيباي جاده را هنرمند و ترانه سراي پر آوازه  اردلان سرافراز سروده و آهنگ آن را هنرمند توانا حسن شماعي زاده ساخته است  و در نهايت اين ترانه دل نشين با صداي دل انگيز و اهورايي  بانوي  آسماني گوگوش نازنين اجرا شده ست.

 

     Googoosh  Googoosh  Googoosh Googoosh  Googoosh  Googoosh

 

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
این مطلب از وبلاگ http://www.oldpilot.blogfa.com/ به امانت گرفته شده است

حتمآ با خواندن تيتر بالا  خيلي تعجب كرديد  ؟!  و پيش خود گفتيد : خانم گوگوش و جبهه جنگ  !! ؟؟ . حتمآ شوخي مي كنه .. يا عقل اش كم شده ... مگر چنين چيزي امكان داره ؟!! ... باوركنيد نه قصد شوخي دارم و نه عقلم كم شده است . بلكه شيطنت ايام جووني ام گل كرده و يه تيتر اغوا كننده زدم . اما نه اين كه  خداي ناكرده  فكر كنيد  تيتر و خبرم كذب محض است . نه ... اتفاقآ حقيقت داره ، و بنده حانم گوگوش رو به جبهه جنگ بردم . اما نپرسيديد كه : كدوم جبهه ؟ كدوم جنگ ؟ پس لطفآ به ادامه مطلب توجه فرماييد :

اون هايي كه سن و سالي ازشون گذشته ، خوب به خاطر دارند كه قبل از انقلاب ، ارتش ايران براي كمك به نيروهاي " سلطان قابوس " پادشاه عمان ، وارد جنگ " ظفار " شد . حالا اين جنگ براي چي بوده و با كي بوده رو من تا اون جايي كه به خاطر دارم براي جوون هاي عزيز عرض مي كنم . ولي قبل اش بهتره  اين توضيح رو بدم كه ، چون من نه مورخ هستم و نه سياستمدار ، فقط در حد اطلاعاتي كه به سبب حضور فراوان ام كسب نموده ام بيان مي كنم ...

هر كار مي كنم كه كمتر وارد حاشيه بشم ، نميشه ! و گر نه دلم مي خواست از خاطرات پرواز در جنگ ظفار و جريان دريافت مدال هاي طلا از شخص سلطان قابوس رو هم بنويسم ، كه موند براي يه وقت ديگر .....  اما حالا كه متوجه شديد جبهه جنگ ديگري هم در كار بوده ، از حضور خانم گوگوش در آن ، ديگه زياد تعجب نمي كنيد . ....

پرواز با گوگوش .... :

سال دقيق اين ماجرا رو يادم رفته است ، اما فكر كنم سال 54-55 بود.  و همان طور كه متوجه شديد به دليل حضور ارتش در جنگ ظفار ، مسئوليت بردن و برگردوندن سربازان دلير ايراني و پشتيباني از آن ها ، به عهده ما بود . در يكي از همين ماموريت ها ، كه قرار بود به عمان پرواز كنيم . روز قبلش اطلاع يافتيم در اين پرواز ، يه گروه هنري شامل خوانندگان و نوازندگان از جمله گوگوش ، هم مسافران ما هستند . يادمه پرواز ساعت 8 صبح بود ....

آقايون لود مستر ها ، كه وجدانآ مسئوليت خطيري در مديريت بار و تخليه آن به عهده دارند ، از يكي دو ساعت قبل براي بازديد قبل از پرواز و احيانآ نظارت محموله ها ، پاي طياره رفته بودند . اين رو هم تآكيد كنم كه قرار دادن هر وزن خاصي در هواپيما ، مستلزم نظارت مستقيم لود مستر است . چون اگر چند سانتي متر بار پس و پيش گذاشته شود ، مركز ثقل هواپيما به هم خوره و باعث سقوط آن مي گردد . ....

در ساختمان ديسپچ و عمليات پايگاه ، با بچه ها بعد از گرفتن وضعيت هوا و فلايت پلن ( برنامه پروازي ) ، نظاره گر هنر مندان بوديم . كه در آن جا نشسته بودند . در ميان آن ها فكر كنم  من " سيد كريم " و تني چند از مجريان راديو و تلويزيون رو شناختم . ولي از خانم گوگوش  اصلآ خبري نبود !! تعدادي هم مسافر عادي هم همراه تيم هنرمندان بودند . بعضي از بچه ها  هم كه عادت دارند در اين جور مواقع به خوشمزگي بپردازند ، مشغول سر به سر گذاشتن با بك ديگر  بودند ....

از طرفي ، بار گيري هواپيما به اتمام رسيده بود و آن ها از طريق بي سيم مرتب اعلان مي كردند كه چرا نمي آييد ؟ كار ما خيلي وقته   كه پايان يافته است . ولي از شما چه پنهون  معطلي ما فقط براي آمدن خانم گوگوش بود . جالب اين جاست كه هيچ كدوم از بچه ها  هم اين موضوع رو به روي خود نمي آورد !! و يه جور هايي خود رو سرگرم كرده بودند  ! اما مگر بي سيم مي گذاشت . هي تماس پشت تماس . طفلكي ها هم حق داشتند ، چون خسته شده بودند ....

آخرين بار كه تماس گرفتند ، عصباني گشته و مي خواستم بگم مثلآ ما منتظر  فلاني هستيم !! ولي خدايش به خاطر حضور مسافران در ساختمان ، خود رو كنترل كرده و با لحني كاملآ مصنوعي پاسخ دادم : بابا جان ، ما منتظر خانم گوگوش هستيم ......  هنوز جمله من به اتمام نرسيده بود كه ديدم يه خانم لاغر با چهره اي تقريبآ زرد رنگ ، در حالي كه عينك پهني به چهره داشت ، از روي صندلي خود بلند گشته و با صداي آرومي گفت : من گوگوش ام !! ... از خجالت داشتم آب مي شدم ... نمي دانستم چي بايد مي گفتم

مگه مي شه ؟ يكساعت جلوي من رديف جلو نشسته ، من كودن نشتاختم !! فقط خوشحال بودم در حالت عصبانيت ، چيزي از دهانم بر عليه اين خواننده بيرون نيامده است . خود گوگوش هم احتمالآ متوجه شده بود كه ما او رو نشناختيم . چون حتي با خودمون هم كه حرف مي زديم ، عنوان مي كرديم كه پس گوگوش چي شد ؟ اما يه حسي به من مي گفت ، نكنه بچه ها حرف هايي بر عليه اين خانم گفته اند ..... ؟

                                                                                                                        با تشکر از آقای بهروز مدرسی

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
script language=JavaScript> function clickIE() { if (document.all) { return false; } } function clickNS(e) { if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) { return false; } } } if (document.layers) { document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN); document.onmousedown=clickNS; } else{ document.onmouseup=clickNS; document.oncontextmenu=clickIE; } document.oncontextmenu=new Function("return false")