تبليغاتX
دخت فرزانه ایران زمین

...تو که گفتی شکسته دل من.... مگه جام بلور دل تو ....به امیدی نشسته دل من ....مگه سنگ صبوره دل تو  ....دل در این دور و زمونه به خدا شده بهونه  ....هر چی شد در این میونه می گی تقصیر دله ... کار دل چه مشکله ...يه روزی غرق به خونه ... یا می گن دشت جنونه ...دل چیه خودش بدونه ...می گی تقصیر دله  کار دل چه مشکله ....

دل کدومه .... مشکل کدومه ....پیش من افسانه کم گو ....از دل دیوانه کم گو ....کی صدای دل شنیده به خدا کسی ندیده ... که تو آسمون دلی پر بزنه ... شب و روز خونه یار سر بزنه .. کی دیده پنجه غم سر برسه ...  بر در خونه دل در بزنه  ....دروغه لیلی و مجنون ... قصه شاه پریون... دیگه از وامق و عذرا چی بگم...  نکنین باور قصه غم ....

          

                                   

 

داستان وامق و عذرا از جمله داستان هاي قديمي است كه قصه عشق هايي آتشين را به تصوير مي كشد ،  عشق هايي مانند عشق ليلي و مجنون ،  شيرين و فرهاد ،   ويس و رامين و بيژن و منيژه كه بيشتر از آنكه ذكر آن مجالي براي بازگو كردن روابط  سطحي عاشق و معشوق باشد فرصتي براي بيان واگويه هاي عميق  است كه معمولا به بهانه وجود عاشق و معشوق ايراد مي گردد .

 

 

داستان وامق و عذرا نيز دست آويزي است كه با بزرگنمايي در آنچه بوده است خواسته است به بيان اين واگويه ها ،  حالات و احساسات  بپردازد حالات و احساساتي  كه با ديدن معشوق در عاشق فوران مي كند و به اوج مي رسد و به دميدن مراحل جديد عشق مي انجامد .

 

گوگوش در ترانه دل كدومه از وامق و عذرا ياد كرده است  ،  در اين ترانه گوگوش داستان ها ،   افسانه ها و اسطوره هاي  عاشقانه چون عشق وامق و عذرا را براي زيستن ناكافي مي داند و شايد اين همان تعبير باشد كه مي گويد ... عشق هرگز كافي نيست .

           

 

عذرا دختر فلقراط پادشاه سرزمين يونان بوده است كه در سيماي نيكوي ظاهري و آراستگي تن از بسياري از دختران سرامد بوده و در جنگ آوري و قدرت نبرد با دشمنان نيز بر مردان پيشي گرفته است . داستان اينطور ادامه مي يابد كه عذرا  با ديدن وامق كه او نيز زيبا روي و دلاور بوده است  دلباخته مي شود و اين دلباختگي و علاقه به پيوند بين وامق و عذرا ادامه مي يابد اما هيچگاه به وصل نمي  انجامد.

 

 وامق و عذرا با وجود اينكه دو شخصيت ايراني و پارسي نبوده اند اما در شعر ادبيات و فرهنگ ايراني جايگاه ويژه اي دارند .

سعدي ،   نظامي گنجوي  ،  مولوي ،   انوري  ،  اوحدي مراغه اي ،   خاقاني  ،  خواجوي كرماني  ،  عبيد زاكاني ،   وحشي بافقي ،   منوچهري ،   سنايي غزنوي ،   ملك الشعراي بهار ،   فخرالدين عراقي و هاتف در اشعار خود از وامق و عذرا ياد كرده اند و تعابير عاشقانه را با ذكر نام اين دو شخصيت افسانه اي بيان كرده اند.

نمونه هايي از اشعار اين شاعران از اين قرار است .

 

بود مشتاق جمال ازلي ....   بيشتر زان که به عذرا وامق

 

وامقي گشته در پي عذرا.....  گاه در شهر و گاه در صحرا

 

غنچه بخندد به گونه‌ي لب عذرا ....   ابر بگريد به سان ديده‌ي وامق

 

وامقي خاقاني‌ايم سوخته‌ي عشق....   عذرا نسيمي از بر عذرا به ما رسان

 

        

 وامق آن نيست که گر تيغ نهندش بر سر....  سر بگرداند و جان در سر عذرا نکند

           

 به عذرا درد وامق مي‌نمايم....  به ليلي حال مجنون مي‌نويسم

 

وامقي بود که ديوانه عذرايي بود ....  منم امروز و تويي وامق و عذراي دگر

 

 

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسيد ..... کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

کسي ملامت وامق کند به ناداني .... حبيب من که نديدست روي عذرا را

 

 

خون هزار وامق خوردي به دلفريبي .... دست از هزار عذرا بردي به دلستاني

 

ز عذرا جان وامق تازه گردد .... چه غم شاديش بي‌اندازه گردد

 

نه عذرا آگهي دارد نه وامق....  که مي‌گردند چون معشوق و عاشق

 

يکي چون دو رخ وامق، دوم چون دو لب عذرا ....  سيم چون گيسوي مريم، چهارم چون دم عيسي

ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامين او چو ويس .... رطل زيبد در چنين حالي اگر صهبا زنيم

 

چهره‌ي عذرات بايد بر در وامق نشين.... عشق بوذروار گير و گام سلمان‌وار زن

 

وامق به عذرا چون رسيد عروه به عفرا چون رسيد ....  اسعد به اسما چون رسيد الصبر مفتاح الفرج

 

چون وامق از آرزوي عذرا ....  گه کوه گرفت و گاه صحرا

                        

 

علاوه بر گوگوش و ترانه دل كدومه خوانندگان ديگري نيز بوده اند كه از وامق و عذرا در ترانه هاي خود ياد كرده اند كه از آن جمله حسام الدين سراج  ،  عليرضا افتخاري ،   حميرا  ،  هايده و دلكش است .

اگر مي خواهيد از وامق و عذرا و عشق بين آن دو بيشتر اطلاع يابيد ادامه اين متن را بخوانيد.

 

 

 

در زمانهاي قديم فلقراط پسر اقوس بر جزيره كوچك شامس حكومت مي كرد. اين پادشاه فرمانروايي خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمين خود شوق بسيار داشت. او در آن جا بتي بر پا كرد كه يونانيان او را مظهر ازدواج و نماينده زنان مي شمردند.

در شهر شامس كه همنام جزيره بود دختري جوان و زيبا و دلارام به نام ياني زندگي مي كرد.

فلقراط چون روزي روي اين دختر را ديد به يك نگاه دلباخته او شد، و وي را از پدرش خواستگاري كرد. چون خبر ازدواج اين دو بگوش مردمان اين جزيره و جزيره هاي دور و نزديك شامس رسيد مردمان با سر و بر آراسته سرايندگان رود برداشته اند به نيك اختري راه برداشته اند و تا يك هفته از بانگ و نواي چنگ و رباب مردمان را خواب و آرام نبود. چون ياني به قصر حاكم درآمد، و آن دستگاه آراسته و آن

بزرگي و حشمت را ديد در گرو محبت همسر خود نهاد و جز او به هيچ چيز نمي انديشيد.

حاكم شبي به خواب ديد كه درخت زيتوني بسيار شاخ ميان سرايش روييد و به بار نشست آن گاه به حركت درآمد، به همه جزاير اطراف رفت. و از آن پس جاي خود بازگشت، خوابگزاران گفتند شاه را فرزندي مي آيد كه كارهاي بزرگ كند.

چنين روي نمود كه پس ار مدتي ياني دختري به دنيا آورد كه هر آن گه او بوي و رنگ آمدي چون بر گل و مشك تنگ آمدي چون از جامه آن ماه برخاستي به چهره جهان را بياراستي نامش را عذرا نهادند.

چون يك ماه از تولد او گذشت به چشم بينندگان كودكي يكساله مي نمود. در هفت ماهگي به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگي زبانش به سخن گفتن باز شد و در هفت سالگي اختري دانا و تمام عيار گرديد. چنان زودآموز بود كه هر چه آموزگار بدو مي خواند در دم فرا مي گرفت. در ده سالگي در چوگان بازي و تيراندازي سرآمد همگان شد.

به نيزه كه از جا برداشتي به پولاد تيز بگذاشتي بسي برنيامد كه به عقل و تدبير و راي از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت، و چندان دانش اندوخت كه از آموختن علم بيشتر بي نياز شد.

فلقراط عذرا را در پرده نگه نمي داشت و اگر دشمني به كشور او روي مي نهاد دخترش را فرمانده سپاه مي كرد و به ميدان جنگ مي فرستاد.

باري، عذرا در نظر پدرش گرامي تر از چشم و جانش بود. او افزون بر

اين هنرها چنان زيبا روي طناز و دلارام بود كه هر زمان از كوي و

بازار مي گذ شت چشم همه رهگذران به سوي او بود و همه انگشت حيرت و حسرت به دندان مي گزيدند. چنان روي نمود كه مادر وامق كه نوجواني با هنر و هوشمند بود مرد و پدرش ملذيطس زني ديگر گرفت كه نامش معشقرليه بود. اين زن ديو خويي بد آرام و بد سرشت و بد كنش بود و جز به فسادانگيزي و غوغاگري هيچ كام نداشت و گفته اند:

زن بد اگر چون مه روشن است

مياميز با او كه اهرمن است.

هر آن مرد كو رفت بر راي زن

نكوهيده باشد بر رايزن

براي زن اندر ز بن سود نيست

گر آتش نمايد بجز دود نيست

اين زن سنگدل و خيره روي و كارآشوب بود، پيوسته به نظر تحقير و كينه وري به وامق مي نگريست و چندان نزد پدرش از وي بد گويي مي كرد كه سرانجام ملذيطس مهر از او بريد و جوان چون خود چنين خوارمايه و بي قدر ديد در انديشه سفر افتاد. از بد حوادث پروا نكرد و به خود گفت:

همان كسي كه جان داد روزي دهد

چو روزي دهد دلفروزي دهد

وامق چندگاهي درنگ كرد تا همسفري موافق و سازگار پيدا كند، و چون فهميد كه نامادريش قصد كرده كه او را به زهر بكشد در عزم خود مصمم تر شد. او را دوستي بود هوشمند و سخنور به نام طوفان جهانديده و كارديده بسي پسنديده اندر دل هر كسي

روزي او را ديدار و از قصد خود آگاه كرد و به وي چنين گفت:

 كاي پرهنر يار من

تو آگاهي از گشت پرگار من

و نيز مي داني كه زن پدرم چگونه كمر به قتل من بسته است و چون به هيچ روي نمي توانم دلم را به ماندن نزد پدرم و مادرم رضا و آرام كنم مي خواهم به سفر بروم. طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بيش از آنچه مقتضاي سن توست هوشمند و خردورزي، اما چون بخت از كسي برگردد چاره گري نمي توان كرد. رأي من اين است كه بايد پيش فلقراط پادشاه شامس بروي، تو و او از يك گوهر و دودمانيد او ترا

به خوشرويي و مهرباني مي پذيرد. در آن جا به شادكامي و آسايش و خرمي زندگي خواهي كرد. من همسفرت مي شوم تا شريك رنج و راحتت باشم. پس از سپري شدن دو روز به كشتي نشستند هر دو جوان

شده شان سخنها ز هر كس نهان

پس از سپردن دريا بي هيچ رنج به شامس رسيدند. از كشتي پياده شدند و به شهر درآمدند.

به هنگامي كه وامق از كنار بت شهر مي گذشت عذرا را كه از بتكده بيرون مي آمد ديد. چنان در نظرش زيبا و دلستان آمد كه نمي توانست از او نظر برگيرد. عذرا نيز برابر خود جواني ديد آراسته و خوش منظر. بي اختيار بر جاي ايستاد دمي چند به روي و موي و بالايش نگريست و بدان نگاه!

دل هر دو برنا برآمد به جوش

تو گفتي جدا ماند جانشان ز هوش

از آن كه ز ديدار خيزد همه رستخيز

برآيد به مغز آتش مهر تيز

عذرا به اشاره دست مادرش را كه در آن نزديك ايستاده بود نزد خود

خواند. او نيز از آن همه زيبايي و دلاويزي در شگفت شد و گفت من

حديث ترا به حضرت شاه مي گويم تا چه فرمايد. از روي ديگر عذار

چنان به ديدن روي دلفروز وامق مايل شده بود كه دقيقه اي چند درنگ

كرد و همراه مادرش نرفت تا رنگ زرد و آشفتگيش افشاگر راز

دلباختگيش نباشد.

وامق نيز به كار خويش درماند و به خود گفت: دريغ كه بخت بد مرا

به حال خويش رها نمي كند.

چون طوفان آشفتگي و پريشان دلي و اشكباري دوست همسفرش را ديد دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت وفا دارم دم اژدها را پذيره مشو، انديشه باطل را از سرت به در كن و به راه ناصواب پاي منه. و چون ديد پندش در او در نمي گيرد پيش بت رفت و به زاري گفت:

نگه دار فرهنگ و راي روان

بر اين دلشكسته غريب جوان

 

ز بيدادي از خانه بگريخته

به دندان مرگ اندر آويخته

از روي ديگر چون عذرا به خانه بازگشت بر اين اميد بود كه مادرش شاه را از حال وامق آگاه كنداما چون ياني وعده اش را فراموش كرده بود عذرا به لطايف الحيل وي را بر سر پيمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگي و شايستگي او تعريف بسيار كرد و گفت:

به شامس به زنهار شاه آمده است

بدين نامور بارگاه آمده است

يكي نامجوي به بالاي سرو

بنفشه دميده به خون تذرو

شاه به ديدن او مايل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره اي نزديك بتكده ببرد وي را بجويد بر اسب بنشاند و بياورد و سالار بار چنان كرد كه شاه فرموده بود، و چون وامق را ديد بر او تعظيم كرد، و گفت اي جوان خوب چهر، شاه تر احضار فرموده با من بيا تا به بارگاه او برويم. وامق فرمان برد و چون به در كاخ رسيد فلقراط به پيشبازش رفت به گرمي و مهرباني وي را پذيره شد و نواخت و در پر پايه ترين جا نشاند و

بدو گفت كام تو كام منست

به ديدار تو چشم من روشن است

 

سوي خانه و شهر خويش آمدي

خرد را به فرهنگ بيش آمدي

در اين هنگام ياني در حالي كه دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همين كه وامق عذرا را به آن آراستگي و جلوه ديد چنان ماهي كه از آب به خاك افتاده باشد دلش تپيد.

فلقراط را نديمي بود خردمند و دانشمند و نامش مجينوس بود. از نظر بازيها و نگاههاي دزدانه وامق و عذرا به يكدگر، دانست كه آن دو به هم دل باخته اند.

همي ديد دزديده ديدارشان

ز پيوستن مهر بسيارشان

عذرا چون به جان و دل شيفته و فريفته وامق شد خواست اندازه دانش و سخنوري وي را دريابد و مجينوس را وادار كرد كه او را بيازمايد.

آن مرد دانا و هوشيوار در حضور شاه و همسرش و گروهي از بزرگان در زمينه هاي گوناگون پرسشهايي از وامق كرد، و چون جوابهاي سنجيده شنيد همه از دانش بسيار و حاضر جوابيش در عجب ماندند و گفتند

كه ديدي كه هرگز جواني چنوي

به گفتار و فرهنگ بالا و روي

 

بگفتند هر گز نه ما ديده ايم

نه از كس به گفتار بشنيده ايم

 

به بخت تو اي نامور شهريار

به دست تو انداختش روزگار

 

آن روز و روزهاي ديگر براي وامق و طوفان طعامهاي نيكو و شايسته آماده كردند. روز ديگر چوگان بازي به بازي درآمدند و وامق چنان هنرنمايي كرد كه بينندگان به حيرت درافتادند اما چند روز بعد كه شاه خواست عذرا را كه چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل كند وامق فرمان نبرد. پوزشگري را سر بر پاي پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم مي آيد كه با فرزند تو مبارزه كنم چه اگر بادي بر او وزد و تار مويش را بجنباند چنان بر باد مي آشوبم كه آن را از جنبش باز دارم. اما اگر پادشاه بر اين راي است كه زور و بازوي مرا بيازمايد

اگر دشمني هست پرخاشجوي

سزد گر فرستي مرا پيش اوي

 

چو من برگشايم به ميدان عنان

بكاومش ديده به نوك ستان

 

ببيند سر خويش با خاك پست

اگر شير شرزه است يا پيل مست

شاه بر هوشمندي و فرخنده رايي او آفرين خواند از روي ديگر فلقراط رامشگري داشت به نام رنقدوس. او جهانديده و هنرور، و در ايران و روم و هندوستان معروف بود. براي شاه بربط و ديگر وسايل موسيقي مي ساخت و سرود مي سرود. روزي در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودي خواند كه در دل وامق چنان اثر كرد كه به جايگاه خاص خود رفت، رو به ‌آسمان كرد، و به زاري گفت: اي داور دادگر

گواه تو بر من به دل سوختن

به مغز اندرون آتش افروختن

 

غمم كوه و موم اين دل مهرجوي

چگونه كشم كوه را من به موي

 

شكسته است و خسته است اندر تنم

به رنج دل اندر همي بشكنم

 

تو مپسند از آن كس كه بر من جهان

چنين تيره كرد آشكار و نهان

 

مرا بسته دارد به بند نياز

خود آرام كرده به شادي و ناز

 

ستاره تو گفتي به خواب اندرست

سپهر رونده به آب اندرست

چون عمر روز به آخر رسيد و تاريكي شب بر همه جا سايه گسترد از بي خودي به باغي كه خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسيد گفت: اين زندگي پر از ملال مرا از جان خود بيزار كرده،چه خوش باشد كه به ناگاه بميرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسيد و به جايگاه خويش بازگشت.

فلاطوس يكي از بزرگان دربار فلقراط بود كه همه دانشها را مي دانست، پادشاه آموزگاري عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس چنانكه وظيفه اش بود ساعتي از عذرا دور و غافل نمي شد و هميشه چون سايه او را دنبال مي كرد. اما چنان روي نمود كه شبي فرصت يافت و به خلوتگه وامق رفت. فلاطوس به كار و ديدار او آگاه شد كه

بسي آزمودند كارآگهان چنين كار هرگز نماند نهان

فلاطوس عذرا را به تلخي سرزنش كرد؛ و به عذرا چنين گفت: اندر جهان

بلا به تر از هر زني در زمان

تو اندر جهان از چه تنگ آمدي

كه بر دوره خويش ننگ آمدي

به يك بار شرمت برون شد ز چشم

ز بي شرمي خويش ناديدت خشم

چنان شد كه شاه نيز از ديدار پنهاني دخترش با وامق آگاه گرديد و او را به سختي ملامت كرد. عذرا از تلخگويي و شماتت پدرش چنان دل آزرده شد كه از هوش رفت و بر زمين افتاد. فلقراط از آن ستم بزرگ كه به دخترش كرده بود پشيمان گشت، وي را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرين كرد، گريست و به درد گفت:

كه در شهر خويش اندرين بوستان

چنانم كه در دشت و شهر كسان

سراي پدر گشته زندان من

غريوان دو مرجان خندان من

همي كند آن گلرخ نورسيد

همي خون چكانيد بر شنبليد

همي گفت اي بخت ناسازگار

چرا تلخ كردي مرا روزگار

آن گاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و به خشم و عتاب به طوفان چنين گفت

كاي بد نشان شده نام تو گم ز گردنكشان

مگر خانه ديو آهرمن است

كه تخم تباهي بدو اندر است

شما را فلقراط بنواخته است

به كاخ اندرون جايگه ساخته است

و چندان با وامق به درشتي و ناهمواري سخن گفت كه پذيرفت وامق روشن خرد

كه هرگز به عذرا به بد ننگرد دل وامق و عذرا از ستمي كه از پدر و تعليم گر بر آنان مي رفت غمگين وپر اندوه بود عذرا وقتي به ياد مي آورد كه دلدارش را به ستم از او دور كرده اند.

همي كرد در خانه در دل خروش

تو گفتي روانش برآمد به جوش

گشاد از دو مشكين كمندش گره

ز لاله همي كند مشكين زره

همي گفت وامق دل از مهر من

بريد و نخواهد همي چهر من

كسي را چيزي بود آرزو

بجويد ز هر كس بگويد كه كو

بيامد كنون مرگ نزديك من

به گوهر شود جان تاريك من

تن وامق اندر جهان زنده باد

برو بر شب و روز فرخنده باد

چون من گيرم اندر دل خاك جاي

روان بگذرانم به ديگر سراي

دلش باد خر به سوي دگر

به از من روي و به موي دگر

باري پس از مدتي ياني بر اثر غم و اندوهي كه دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نيز در جنگ با دشمن كشته، و عذرا به چنگ خصم اسير شد. منقلوس نامي او را در جزيره كيوس خريد و دمخينوس كه كارش بازرگاني بود وي را از او دزديد. اين دختر تيره روز كه از گاه جواني بخت از او برگشته بود سالياني از عمرش را به بردگي و حسرت گذراند و سرانجام به ناكامي درگذشت.

 

                                                            محمد رضا يگانه

          

Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh   Gougoush Googoosh Gougoush Googoosh   Gougoush Googoosh

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
شتاب تابش  ،   گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، او مي خواهد امروز زود تر بتابد و تاريكي شب را براي هميشه پشت رشته كوههاي البرز به پايين بكشد ، كمي اين پا و آن پا مي كند و از خود مي پرسد نكند خورشيد خيابان سرچشمه تهران امروز زودتر از او سر زند و او را همينجا جا بگذارد !!

 

  شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  چقدر امروز وقت طلوع دير مي گذرد  او هر روز بي درنگ از پشت اين كوههاي مرتفع سر مي زند  ، گرما مي افشاند  ، در هلهله كودكان و همهمه رهگذران  شريك مي شود ،   با رفتگران شهر به نجوا مي نشيند و زنان و مردان را به زندگي در روز  دعوت مي كند اما امروز روزي ديگر است  ، اين درنگ چقدر دير مي پايد .

         

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، بر خود نهيب مي زند كاش مي توانست سنت شفق را بشكند ،  كاش مي توانست امروز زودتر اين صخره هاي سخت و سرد را رها كند ،  كاش مي توانست چون آفتاب نيمه شب سر زند به خيابان سرچشمه  برود همان جا در امتداد شب بماند و  طلوع آفتاب سرچشمه را نظاره كند ،  كاش مي توانست چيرگي روشنايي بر ظلمت  ، استيلاي  نشاط بر اندوه و فراواني روز بر همينه شب را زودتر به تماشا بنشيند او مي داند كه امروز هجدهم بهمن است و در خيابان سرچشمه آفتابي ديگر مي تابد و روزي ديگر آغاز مي شود.

 

  شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  از خود مي پرسد چه مي شد اگر امروز هيچكس را از خواب بيدار نكند  ، هلهله كودكان و همهمه رهگذران  را رها كند ،  همه رفتگران و نجواهايشان را به تاريخ بسپارد  ،  زنان و مردان و دعوت به زندگي در روز را براي هميشه رها كند و فقط به تماشاي طلوع آفتاب هجدهم بهمن در خيابان سرچشمه بنشيند!!

 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  مي خندد ، گر مي گيرد ،   مي رقصد ، به اوج مي رسد  ،  به فوران مي آيد و ثانيه هاي سپيده دم را در ذهن شمارش مي كند ،  اندك اندك انتظار به سر مي آيد  ، صداي تكبير و مناجات سحر خيزان به گوش مي رسد ،  نماز عشق اقامه مي شود ،  طراوت سپيده دم بر جان عاشقان مي نشيند و از ثانيه هاي انتظار چند تيك تاك ديگر كاسته مي شود.

 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، چادرسياه  شب چاك چاك مي شود  ، چه شيرين است امروز طعم طلوع در كام آفتاب  ، چه دلنشين است صداي تكبير بر گلدسته هاي صبح ،  چه جانبخش است اقامه نماز عشق در سپيده دم هجدهم بهمن ماه ،  چه پر طنين است پژواك منادي صبح ، چه عاشقانه است خراميدن آفتاب بر ستيغ صخره هاي سرد و يخ زده ي البرز و چه روحبخش است طلوع آفتاب در خيابان سرچشمه وقتي تو پا به عرصه وجود گذاشتي .

 

                    

 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، سرانجام موعد طلوع فرا مي رسد ، بي درنگ سر مي زند و  بي آنكه سراغ از هلهله كودكان و همهمه رهگذران  ،  نجواي رفتگران و شور و حال زنان و مردان براي كار بگيرد يك راست به خيابان سرچشمه مي رود و سراغ از " گوگوش "‌ مي گيرد كه قدري زودتر طلوع كرده است و در و ديوار اين خيابان را پر از هلهله ،  پر از نجوا و پر از شور و حال كرده است ،  اينجا امروز همه چيز براي زيستن در سايه ي آفتاب فراهم است ،  اينجا آفتاب زندگي گوگوش درخشان و تابناك است .

 

و بدين سان هجدهم بهمن بنام آفتاب ثبت مي شود  ، هجدهم بهمن با طلوع آفتاب گوگوش جان مي گيرد ،  هجدهم بهمن براي آدميان  از نور و روشنايي نويد مي آورد  ، هجدهم بهمن آغاز زندگي يك خورشيد  ، يك ستاره پر فروغ و يك آفتاب فرح بخش است  ،  هجدهم بهمن در تقويم تاريخ  ايران و آرياييان بنام گوگوش ثبت مي شود .

 

گوگوش آمد  ،  او با آفتاب پا به عرصه وجود گذاشت  ،  او آمد تا رسيدن به اوج را از همين جا آغاز كند ،  او آمد  تا زمزمه هاي مرهم ،  دريغ  ، شكايت ،  پيشكش ،  ايريليق ،  مخلوق ،  ماه پيشوني ،  پل ،  معشوق ،  همسفر،  گهواره ،  گمشده  ، هجرت ،  تقدير ،  پرنده ،  فصل تازه  ، پرسش ،  نفس  ، حرف  ، خلوت ،  ستاره ،  دو ماهي  ، كوچه ،  بيزار ،  گهواره  ، كوه ،  مرداب ،  كولي  ، همزاد ،  دوراهي ،  جاده  ، ستاره آي ستاره ،  جمعه  ، عاشقانه  ، خلوت  ، شاعر ، كوير و هجرت را در گوش جان همه دوستدارانش سر دهد.

    

  

گوگوش آمد تا ناز بنياد كند ،  گوگوش آمد تا عشق را فرياد كند ،  گوگوش آمد تا پهلوي ما بنشيند و از ما و براي ما بگويد ،  گوگوش آمد تا خيمه عشق بر پا شود گوگوش آمد تا بگويد و بخواند و ندا سر دهد كه من آمده ام  واي واي ، من آمده ام
عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام  اي دلبر من الهي صد ساله شوي در پهلوي ما نشسته همسايه شوي همسايه شوي كه دست به ما سايه كني شايد كه نصيب من بيچاره شوي من آمده ام  واي واي، من آمده ام  عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام عشق آمد و خيمه زد به صحراي دلم زنجير وفا فكنده در پاي دلم عشق اگر به فرياد دل ما نرسد اي واي دلم واي دلم واي دلم  من آمده ام واي واي من آمده ام عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام بيا كه برويم از اين ولايت من و تو  تو دست منو بگير و من دامن تو جايي  برسيم كه هر دو بيمار شويم تو از غم بي كسي و من از غم تو من آمده ام واي واي من آمده ام عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام

گوگوش عزيز  شكوه و شگون هجدهم بهمن بر تو و دوستدارانت دو چندان باد  ، تولدت مبارك 

          

Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh  Gougoush Googoosh   Gougoush Googoosh Gougoush Googoosh   Gougoush Googoosh

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
script language=JavaScript> function clickIE() { if (document.all) { return false; } } function clickNS(e) { if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) { return false; } } } if (document.layers) { document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN); document.onmousedown=clickNS; } else{ document.onmouseup=clickNS; document.oncontextmenu=clickIE; } document.oncontextmenu=new Function("return false")