تبليغاتX
دخت فرزانه ایران
شتاب تابش  ،   گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، او مي خواهد امروز زود تر بتابد و تاريكي شب را براي هميشه پشت رشته كوههاي البرز به پايين بكشد ، كمي اين پا و آن پا مي كند و از خود مي پرسد نكند خورشيد خيابان سرچشمه تهران امروز زودتر از او سر زند و او را همينجا جا بگذارد !!

 

  شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  چقدر امروز وقت طلوع دير مي گذرد  او هر روز بي درنگ از پشت اين كوههاي مرتفع سر مي زند  ، گرما مي افشاند  ، در هلهله كودكان و همهمه رهگذران  شريك مي شود ،   با رفتگران شهر به نجوا مي نشيند و زنان و مردان را به زندگي در روز  دعوت مي كند اما امروز روزي ديگر است  ، اين درنگ چقدر دير مي پايد .

 

                              

        

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، بر خود نهيب مي زند كاش مي توانست سنت شفق را بشكند ،  كاش مي توانست امروز زودتر اين صخره هاي سخت و سرد را رها كند ،  كاش مي توانست چون آفتاب نيمه شب سر زند به خيابان سرچشمه  برود همان جا در امتداد شب بماند و  طلوع آفتاب سرچشمه را نظاره كند ،  كاش مي توانست چيرگي روشنايي بر ظلمت  ، استيلاي  نشاط بر اندوه و فراواني روز بر همينه شب را زودتر به تماشا بنشيند او مي داند كه امروز هجدهم بهمن است و در خيابان سرچشمه آفتابي ديگر مي تابد و روزي ديگر آغاز مي شود.

 

  شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  از خود مي پرسد چه مي شد اگر امروز هيچكس را از خواب بيدار نكند  ، هلهله كودكان و همهمه رهگذران  را رها كند ،  همه رفتگران و نجواهايشان را به تاريخ بسپارد  ،  زنان و مردان و دعوت به زندگي در روز را براي هميشه رها كند و فقط به تماشاي طلوع آفتاب هجدهم بهمن در خيابان سرچشمه بنشيند!!

 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ،  مي خندد ، گر مي گيرد ،   مي رقصد ، به اوج مي رسد  ،  به فوران مي آيد و ثانيه هاي سپيده دم را در ذهن شمارش مي كند ،  اندك اندك انتظار به سر مي آيد  ، صداي تكبير و مناجات سحر خيزان به گوش مي رسد ،  نماز عشق اقامه مي شود ،  طراوت سپيده دم بر جان عاشقان مي نشيند و از ثانيه هاي انتظار چند تيك تاك ديگر كاسته مي شود.

 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، چادرسياه  شب چاك چاك مي شود  ، چه شيرين است امروز طعم طلوع در كام آفتاب  ، چه دلنشين است صداي تكبير بر گلدسته هاي صبح ،  چه جانبخش است اقامه نماز عشق در سپيده دم هجدهم بهمن ماه ،  چه پر طنين است پژواك منادي صبح ، چه عاشقانه است خراميدن آفتاب بر ستيغ صخره هاي سرد و يخ زده ي البرز و چه روحبخش است طلوع آفتاب در خيابان سرچشمه وقتي تو پا به عرصه وجود گذاشتي .

 

                    

 

شتاب تابش  ،  گرمايي فرح بخش  بر جان  آفتاب هجدهم بهمن افكنده است ، سرانجام موعد طلوع فرا مي رسد ، بي درنگ سر مي زند و  بي آنكه سراغ از هلهله كودكان و همهمه رهگذران  ،  نجواي رفتگران و شور و حال زنان و مردان براي كار بگيرد يك راست به خيابان سرچشمه مي رود و سراغ از " گوگوش "‌ مي گيرد كه قدري زودتر طلوع كرده است و در و ديوار اين خيابان را پر از هلهله ،  پر از نجوا و پر از شور و حال كرده است ،  اينجا امروز همه چيز براي زيستن در سايه ي آفتاب فراهم است ،  اينجا آفتاب زندگي گوگوش درخشان و تابناك است .

 

و بدين سان هجدهم بهمن بنام آفتاب ثبت مي شود  ، هجدهم بهمن با طلوع آفتاب گوگوش جان مي گيرد ،  هجدهم بهمن براي آدميان  از نور و روشنايي نويد مي آورد  ، هجدهم بهمن آغاز زندگي يك خورشيد  ، يك ستاره پر فروغ و يك آفتاب فرح بخش است  ،  هجدهم بهمن در تقويم تاريخ  ايران و آرياييان بنام گوگوش ثبت مي شود .

 

گوگوش آمد  ،  او با آفتاب پا به عرصه وجود گذاشت  ،  او آمد تا رسيدن به اوج را از همين جا آغاز كند ،  او آمد  تا زمزمه هاي مرهم ،  دريغ  ، شكايت ،  پيشكش ،  ايريليق ،  مخلوق ،  ماه پيشوني ،  پل ،  معشوق ،  همسفر،  گهواره ،  گمشده  ، هجرت ،  تقدير ،  پرنده ،  فصل تازه  ، پرسش ،  نفس  ، حرف  ، خلوت ،  ستاره ،  دو ماهي  ، كوچه ،  بيزار ،  گهواره  ، كوه ،  مرداب ،  كولي  ، همزاد ،  دوراهي ،  جاده  ، ستاره آي ستاره ،  جمعه  ، عاشقانه  ، خلوت  ، شاعر ، كوير و هجرت را در گوش جان همه دوستدارانش سر دهد.

    

  

گوگوش آمد تا ناز بنياد كند ،  گوگوش آمد تا عشق را فرياد كند ،  گوگوش آمد تا پهلوي ما بنشيند و از ما و براي ما بگويد ،  گوگوش آمد تا خيمه عشق بر پا شود گوگوش آمد تا بگويد و بخواند و ندا سر دهد كه من آمده ام  واي واي ، من آمده ام
عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام  اي دلبر من الهي صد ساله شوي در پهلوي ما نشسته همسايه شوي همسايه شوي كه دست به ما سايه كني شايد كه نصيب من بيچاره شوي من آمده ام  واي واي، من آمده ام  عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام عشق آمد و خيمه زد به صحراي دلم زنجير وفا فكنده در پاي دلم عشق اگر به فرياد دل ما نرسد اي واي دلم واي دلم واي دلم  من آمده ام واي واي من آمده ام عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام بيا كه برويم از اين ولايت من و تو  تو دست منو بگير و من دامن تو جايي  برسيم كه هر دو بيمار شويم تو از غم بي كسي و من از غم تو من آمده ام واي واي من آمده ام عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند من آمده ام

گوگوش عزيز  شكوه و شگون هجدهم بهمن بر تو و دوستدارانت دو چندان باد  ، تولدت مبارك 

                                                                                         محمد رضا یگانه

+ نوشته شده توسط محمد رضا یگانه در و ساعت |
script language=JavaScript> function clickIE() { if (document.all) { return false; } } function clickNS(e) { if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) { return false; } } } if (document.layers) { document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN); document.onmousedown=clickNS; } else{ document.onmouseup=clickNS; document.oncontextmenu=clickIE; } document.oncontextmenu=new Function("return false")